مسیر روشنایی،دلنوشته ای از مسافر محمد

....به قزوین رسیدیم و وارد کنگره 60 شدم . بعد وارد یک سالن شدیم که همه با پیراهن سفید روی صندلی نشسته بودند و یک نفر استادبرای آن ها از مواد مخدر صحبت می کرد حس عجیبی به من دست داد . وقتی فهمیدم او از طریق کنگره 60 با 25 سال مصرف مواد 3 ماه است که آزاد و رها شده است تصمیم گرفتم به آن جا بروم و اکنون که این دل نوشته را می نویسم حدود دو ماه است که به کنگره می آیم و تمامی جلسات را به منظم شرکت می کنم....

 

دلنوشته ای از مسافر محمد....

ادامه نوشته

خوبي ها را به هم هديه دهيم

من در كنگره فهميدم انساني خوشبخت است كه بداند چكار كندتا خداوند از او راضي باشد و    

هميشه خواهان خوشبختي ديگران باشد ،آن وقت از ته قلبش حس ميكند كه خودش

خوشبخت ترين آدم روي زمين است...

ادامه نوشته

نوید صبح عشق....

...هر چه بیشتر خدایم را صدا می کردم کمتر صدایم را می شنید ، ناله ها و ضجه هایم کمترین اثر را نداشت . با خودم میگفتم مگر می شود خدایی به این مهربانی و بزرگی به بنده اش بی اعتنا باشد ، پس اگر قرار بود به من بی اعتنا باشد چرا این زبان و گوش و چشم را به من داده است....

دلنوشته ای از مسافر کاوه 

ادامه نوشته

ادموند و هليا

وقتي مسافر من گل رهايي را از جناب مهندس دريافت ميكردند تنها بودند و ما را در جريان نگذاشته بودند و الان وقتي ياد صحنه اي كه به تنهايي گل رهايي را گرفتند و در آن لحظه حامي و همراهي نداشتند بغض گلويم را مي فشارد و وقتي از من درخواست كرد كه در سفر دوم همسفرش باشم با جان و دل پذيرفتم .

ادامه نوشته

زندگي قبل از كنگره و بعد از ورود به كنگره

اين چند سال اخير هم خسته شده بوديم و هم نااميد چون خيلي از راهها را رفته بوديم و مسافرم هر دفعه مدتي ترك مي كرد ولي فايده اي نداشت و دوباره آن ديو سياه محكم تر از قبل ما را در دستانش فشار مي داد.

تا اينكه نور اميدي از دور نمايان شد . وارد كنگره شديم . كنگره همان بهشت برين بود كه اول غير باور ولي به مرور زمان كه حال من و مسافرم بهتر شد باورش نيز آسانتر شد .

ادامه نوشته

نامه های من به خدا

بادلی پر شده از غم وقلبی تاریک که فقط کور سویی از امید در آن بود و مغزی پر از چرا ها گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد.بلند شو وحرکت کن از دست رو دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده است.

ادامه نوشته

دلنوشته يك همسفر

در كنگره ياد گرفتم مثبت انديش باشم و به مسائل به عنوان امتحاني براي ارزيابي توانايي هايم نگاه كنم ، هرگز نتيجه ي بدي را پيش بيني نكنم زيرا مسائل به اندازه اي مهم هستند كه ما آنها را مهم مي پنداريم.

ادامه نوشته

نامه های من به خدا

با دلی پر شده از غم وقلبی تاریک که فقط کور سویی از امید در آن بود ومغزی پر از چراها در گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد.بلند شو و حرکت کن از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده است.

ادامه نوشته

پروردگارا تو را شكر مي كنم

پروردگارا " به من قلبي فرمانبردار ، گوش شنوا، ذهني هوشيار و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم.


ادامه نوشته

نامه های من به خدا


با دلی پر شده از غم وقلبی تاریک که فقط کور سویی از امید در آن بود و مغزی پر از چرا ها در گوشه ای نشسته بودم. ندایی درونی به من نهیب زد: بلند شو و حرکت کن ،
از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده است.

ادامه نوشته

زندگي در دام اعتياد

زندگي در دام اعتياد


يا گريه مي كردم يا قهر ، اما فكر طلاق  در سرم نبود چون باور نداشتم كه نتوانم همسرم را ترك دهم. با آمدن فرزند دوم گفتم شايد ديگر به خودش بيايد و اراده كند ولي بازهم نشد ،تا اينكه به قول خودش بهپیشنهاد كسي كه می گفت ترياك را بايد با شيشه ترك كرد به دام شيشه افتاد.
ادامه نوشته

وظایف رهجو

 وظایف رهجو از دیدگاه یک همسفر


 راه | Flickr - Photo Sharing!

 

اگر خوب فکر کنیم متوجه می شویم که تخریب ما همسفران کمتر از مسافران نیست. زیرا ترکش های انفجار بمب اعتیاد معمولا" به نزدیک ترین افراد به آن بمب اصابت میکند و ما نزدیکترین افراد به مسافرانمان بودیم.

 

ادامه نوشته

دلنوشته ای از یک مسافر

دلنوشته ای از یک مسافر



میخواهم خلاصه ای از آنچه که شاید بارها از خود پرسیده باشم و پاسخ هایی نیز به آن داده باشم چه اتفاقی افتادکه برای اولین بار با مواد آشنا شدم و آن را مصرف کردم؟

ادامه نوشته

نامه های من به خدا

نامه ای به خدا

بادلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کور سویی از امیددرآن بود ومغزی بر از چرا ها گوشه ای نشسته بودم.که ندایی درونی به من نهیب زد،بلند شو از دست روی دست گذاشتن تا حالا چیزی درست نشده است قبلا برای درمان مسافرم از خان های زیادی گذشته بودیم ولی هیچکدام اثر گذار نبود.درحالی که تنها وخسته بودم وخانه برایم سرد و بی روح جلوه می کرد جرقه ای در مغزم زده شد.

ادامه نوشته

گپي دوستانه

 

هرگاه واگن‌های خوشبختی‌ حرکت می‌‌کند
حسد به چرخ‌هایش آویزان می‌‌شود.



ادامه نوشته

نامه های من به خدا

نامه های من به خدا


با دلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کورسویی از امید در آن بود و مغزی پر از چراها، در گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد: بلند شو، حرکت کن، از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده....
بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

نامه های من به خدا...(توکل)



با دلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کورسویی از امید در آن بود و مغزی پر از چراها، در گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد: بلند شو، حرکت کن، از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده....
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نقش آموزش در رهايي من

تمام آموزشهاي كنگره در جهت زندگي سالم و درست ، آرامش ، خودشناسي و درنهايت خداشناسي است . اگر آموزش هايم را اجرايي كنم هيچ وقت به حال بد و خراب گذشته برنمي گردم.

ادامه نوشته

نامه های من به خدا...(شکرانه)

با دلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کورسویی از امید در آن بود و مغزی پر از چراها، در گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد: بلند شو، حرکت کن، از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده.


قبلا برای درمان مسافرم از خان های بسیاری گذشته بودیم ولی هیچ کدام اثرگذار نبود.

جرقه ای در ذهنم زده شد. رفتم و خودکاری برداشتم و شروع کردم به نوشتن، بعد از اینکه صفحه ای نوشتم حال خوشی به من دست داد و اینگونه بود که هر وقت دلم می گرفت می نوشتم...


بقیه در ادامه مطلب
 

ادامه نوشته

به خودم قول مي دهم

كاملتر از آن باشم كه نگراني داشته باشم، نجيبتر از آن باشم كه خشمگين شوم،قويتر از آن باشم كه ترس بر من غلبه كندو شادتر از آن باشم كه به غم اجازه خودنمايي بدهم.

ادامه نوشته

مقاله

كمك كنگره به من و خدمت من به كنگره

تمام چيزهاي خوبي كه كنگره به من داده را هيچوقت از ياد نمي برم .چون قابل شمارش و قياس با هيچ چيزي در دنيا نيست .

هيچوقت يادم نرود كه كجا بودم و زندگيم چگونه بود والان چگونه است ؟

ادامه نوشته

دلنوشته يك همسفر

حال  چندين ماه است به كنگره آمده و آموزش ميگيرم. سعي ميكنم راهكارهاي استادم را بكار گرفته و بيشتر به خودم فكر كنم و براي هر مسئله تفكر درست داشته و اميدم را از دست ندهم و از مشكلان نترسم


ادامه نوشته

برداشت يك همسفر از وادي چهار

با ورود به كنگره ( اين مكان مقدس ) برايم جالب بود چرا 14 ثانيه سكوت ميكنندو از جهل و

ناداني خود به خدا پناه مي برند
ادامه نوشته

ورود به كنگره

وقتي وارد كنگره شدم تازه فهميدم كه قسمت من از تمام دوستان و اقوام بهتر بوده كه من را تا به اينجا رساندكه بفهمم با كمترين داشته ها میتوان حال خوش داشت .

ادامه نوشته

چگونه همسفر شدم

بله اين اولين اشنايي من با ترياك بود و اولين روزي بود كه متوجه شدم شايد همسرم مواد مصرف ميكند،اما باز هم باور نمي كردم چون او ورزشكار بود و از مواد مخدر بدش مي آمد.

ادامه نوشته

چرا ما با حضور در كنگره احساس نارضايتي داريم؟

چرا ما با حضور در كنگره احساس نارضايتي داريم؟

 

فكر كردن به اين سوال مرا به گذشته برد و تمام زندگي قديمي ام در جلوي 

چشمم در چند ثانيه رژه رفت.

لحظه هايي  كه پر از استرس و تنش بود. چه روزها و شبهايي كه فقط به

درگاه خدا دعا ميكرديم كه خدايا هيچي ازت نمي خوام فقط يك زندگي آروم و

خانواده گرم.


ادامه نوشته

شيشه و تخريب هاي آن

اول از همه خدار را شكر ميكنم بخاطر بودنم تا بتوانم دوباره زندگی راتجربه كنم.

از راهنماي بسار عزيزم ممنونم كه هرچه كه دارم و هرچه كه هستم از وجود ايشان است .

امروزه مصرف شيشه در كشور بسيار زياد شده است .شيشه كه نامهاي ديگر آن كريستال و آيس ميباشد شبيه خرده هاي شيشه است .

ادامه نوشته

الهام از رمضان

به نام خداوند بخشنده و مهربان



امشب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است . با علاقه و شوق فراوان سفره افطار را با کمک همسر و  پسرم چیده ایم . سفره ای رنگارنگ و پر از برکت.

دور سفره نشسته ایم و منتظر اذان و در حال صحبت کردن و صدای ربنا از تلوزیون شنیده میشود که ناگهان با صدای دعوای زن و شوهر همسایه که یک مرد شیشه ای در آنجا زندگی میکند خنده بر لبانم خشک شد و مرا به خاطرات تلخ چند سال پیش خودم برد.

گذشته ای که در آن سفره افطار ما یک تکه نان خشک و پنیر بود ، لحظه های تنهایی و بیزاری از زنده بودن ، لحظه هایی که پر از اظطراب بود و دودلی .

لحظه هایی که روزی صد بار از خداوند برای خودم آرزوی مرگ میکردم و همیشه میگفتم خدایا ... چرا من ؟ ...

نگران چند روز دیگر بودم که همسرم از کمپ برگردد ، دوباره آن روزهای شوم تکرار شود چون این بار چندم بود که به کمپ رفته بود و همیشه بعد از برگشت از کمپ پر از عقده  بود و هر بار بیشتر از قبل آزارم میداد .

چند سال پیش در شبهای قدر وقتی میخواستم  با خدا راز و نیاز کنم باید از او اجازه میگرفتم و اگر چادر به سر در سجاده می ایستادم  مرا سرزنش میکرد و میگفت برای کدام گناهت به درگاه خدا توبه میکنی و حرفهای نامربوط میزد و ...

در همین حال و هوا بودم  که ناگهان با صدای مهربان همسرم به خودم آمدم که میگفت عزیزم قبول باشه ! چایی را تلخ میخوری یا شیرین ؟ و من مات و مبهوت به او نگاه میکردم  که چطور ممکن است که این مرد همان مرد سالهای قبل باشد ؟ چطور این همه تغییر کرده ، نا خود آگاه نگاهم به عکس قاب کرده آقای مهندس دژاکام  روی دیوار اتاق خیره شد و اینکه کنگره 60 و روش (دی اس تی ) چه معجزهای کرده است .

سریع لقمه ای که همسرم برایم گرفته بود را از دستش گرفتم و با چشمان گریان و لب خندان لقمه را گاز زدم و تشکر کردم و در دلم گفتم خدایا شکر ، شکر ، شکر که مرا فراموش نکرده ای و روزهای خوب زندگی را نشانم دادی و اینها خواب نیست !

و دوباره خانه از صدای خنده ما از داستانی که پسرم تعریف میکرد پر شد ، ولی صدای دعوای زن و شوهر همسایه هنوز به گوش میرسید . . .