به نام خداوند بخشنده و مهربان

امشب
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است . با علاقه و شوق فراوان سفره افطار را با کمک همسر
و پسرم چیده ایم . سفره ای رنگارنگ و پر
از برکت.
دور
سفره نشسته ایم و منتظر اذان و در حال صحبت کردن و صدای ربنا از تلوزیون شنیده
میشود که ناگهان با صدای دعوای زن و شوهر همسایه که یک مرد شیشه ای در آنجا زندگی
میکند خنده بر لبانم خشک شد و مرا به خاطرات تلخ چند سال پیش خودم برد.
گذشته
ای که در آن سفره افطار ما یک تکه نان خشک و پنیر بود ، لحظه های تنهایی و بیزاری
از زنده بودن ، لحظه هایی که پر از اظطراب بود و دودلی .
لحظه
هایی که روزی صد بار از خداوند برای خودم آرزوی مرگ میکردم و همیشه میگفتم خدایا
... چرا من ؟ ...
نگران
چند روز دیگر بودم که همسرم از کمپ برگردد ، دوباره آن روزهای شوم تکرار شود چون
این بار چندم بود که به کمپ رفته بود و همیشه بعد از برگشت از کمپ پر از عقده بود و هر بار بیشتر از قبل آزارم میداد .
چند
سال پیش در شبهای قدر وقتی میخواستم با
خدا راز و نیاز کنم باید از او اجازه میگرفتم و اگر چادر به سر در سجاده می ایستادم
مرا سرزنش میکرد و میگفت برای کدام گناهت
به درگاه خدا توبه میکنی و حرفهای نامربوط میزد و ...
در
همین حال و هوا بودم که ناگهان با صدای
مهربان همسرم به خودم آمدم که میگفت عزیزم قبول باشه ! چایی را تلخ میخوری یا
شیرین ؟ و من مات و مبهوت به او نگاه میکردم
که چطور ممکن است که این مرد همان مرد سالهای قبل باشد ؟ چطور این همه
تغییر کرده ، نا خود آگاه نگاهم به عکس قاب کرده آقای مهندس دژاکام روی دیوار اتاق خیره شد و اینکه کنگره 60 و روش
(دی اس تی ) چه معجزهای کرده است .
سریع
لقمه ای که همسرم برایم گرفته بود را از دستش گرفتم و با چشمان گریان و لب خندان
لقمه را گاز زدم و تشکر کردم و در دلم گفتم خدایا شکر ، شکر ، شکر که مرا فراموش
نکرده ای و روزهای خوب زندگی را نشانم دادی و اینها خواب نیست !
و
دوباره خانه از صدای خنده ما از داستانی که پسرم تعریف میکرد پر شد ، ولی صدای
دعوای زن و شوهر همسایه هنوز به گوش میرسید . . .