با دلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کورسویی از امید در آن بود و مغزی پر از چراها، در گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد: بلند شو، حرکت کن، از دست روی دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده.

قبلا برای درمان مسافرم از خان های بسیاری گذشته بودیم ولی هیچ کدام اثرگذار نبود.

در حالی که تنها و خسته بودم و خانه برایم سرد و بی روح جلوه می کرد بلند شدم، به اتاق فرزندانم سرکی کشیدم،هر سه آن ها به خواب شیرینی فرو رفته بودند،پرده اتاق را کنار زدم و به خیابان چشم دوختم، ساعت از نیمه شب گذشته بود اما خبری از آمدن همسرم نبود. در این هنگام یاد جمله ای از قرآن افتادم که خداوند قسم به قلم خورده بود....

جرقه ای در ذهنم زده شد. رفتم و خودکاری برداشتم و شروع کردم به نوشتن، بعد از اینکه صفحه ای نوشتم حال خوشی به من دست داد و اینگونه بود که هر وقت دلم می گرفت می نوشتم...

نگریز ای جان زبلای جانان                       که تو خام مانی چو بلا نباشد

                                                                                              ٌمولانا ٌ


شکرانه....


به نام یکتا پروردگار توانا

خداوندا ، ای خالق هستی، خداوند عشق می خواهم از لطفی که در حق این بنده حقیرت کرده ای سپاسگذاری کنم چون حتی اگر کسی روی زمین نباشد که به من فکر کند و به کمکم بشتابد باز دلگرمم، چراکه تو هستی، تو که از رگ گردن به من نزدیکتری.

نمی دانم از چه و از کجا شروع کنم، فقط می خواهم به خاطر نعمت های بی پایانی که به من داده ای سجده شکر به جا بیاورم و برای این کار زمانی بهتر از حالا،نیمه شب نوزدهم ماه رمضان ندیدم.

نه ذهنم قادر به شمارش نعمت هایی است که به این بنده ناچیز عطا کرده ای و نه دفتر و قلم و زمان به کفایت وجود دارد اما....

 
قبل از هر چیز به خاطر سلامت جسمی که به من عطا فرمودی سپاسگذارت هستم. به خاطر اینکه در دامن مادری خوب و فداکار پرورش پیدا کردم
سپاسگذارت هستم. هرچند امروز از وجود پدر محرومم اما به خاطر اینکهزمانی وجود پدری مهربان را در کنارم حس می کردم و خواهران خوبی دارم شکرگذارت هستم.

خدای من، خدای خوب و مهربان،همسرم یک معتاد است....

اما هیچ گاه اجازه نداد من و فرزندانم کمبودی در زندگی احساس کنیم و وسایل یک زندگی راحت را برایمان فراهم کرد. سه فرزند سالم دارم، سقفی بالای سرم دارم و بین من و خانواده همسرم رابطه خوب و دوستانه ای برقرار است. همه این ها قطره ای از دریای بی کران عشق و محبت تو است که به بندگانت ارزانی می کنی. چه قدر شکر تو را به جا بیاورم تا جبران قطره ای از این دریا باشد؟

خداوندا، خود و خانواده ام را همواره به تو سپرده ام، ما را لحظه ای به حال خود وانگذار. از تو می خواهم که همیشه در کنار من باشی و در خانه من حضور داشته باشی، در لحظه لحظه زندگی، در کنار من، همسر و فرزندانم.

خداوندا، با تمام عجز و ناتوانی ام از تو درخواست می کنم تا زمینه یک ترک موفق را برای همسرم، حسین، فراهم کنی.

خدای من، به من توان بده تا صبور باشم، خشم را از خود دور کنم و راه درست زندگی را پیدا کنم.

اکنون که تو را در کنارم احساس می کنم، نور امیدی در من بیدار شده و احساس تنهایی و پوچی از من دور.

خداوندا دست نیازم را فقط به سوی تو دراز می کنم و به هنگام درماندگی فقط از تو یاری می طلبم. ترس را از من دور کن و قلبم را با نور ایمانت روشن کن تا بتوانم بنده لایق درگاهت باشم.

خدایا راضی ام به رضای تو....

1386/07/08

ساعت 1:30 بامداد

نویسنده:همسفر ناهید خان نایب

(لازم به ذکر است این نامه قبل از ورود خانم ناهید به کنگره نوشته شده)


منبع: وبلژیون همسفر ناهید خان نایب