سلام:
چند ماهی است که شبها دیر میخوابم ، که انشااله با یاری خداوند این مشکل را حل میکنم . وقتی به
رخت خواب رفتم ساعت یک بود ، با اینکه فکرم خیلی شلوغ بود اصلا متوجه نشدم که چه ساعتی
خوابم برد.
یادم نیست چه خوابی میدیدم فقط همین قدر یادم هست که یه جایی بودم که انواع مواد بود و من نسبت به
آنهابی تفاوت بودم و تو خواب یاد حرف راهنمام افتادم که میگفت به جایی باید برسی که حتی در خواب هم به
مواد هیچ حسی نداشته باشی و با این موضوع تو خواب داشتم حال میکردم ، که صدایی خیلی ارام و لطیف به
گوشم رسید یه خورده که دقت کردم صدا را تشخیص دادم،قطره های باران مرا صدا میکردند چشمهایم را به
آرامی باز کردم و ازخواب بیدار شدم . باران با ناودانی و پنجره های خانه مان داشت صحبت میکرد که خود مانند
یک موسیقی زیبا جلوه میکرد . وقتی به ساعت نگاه کردم شش و نیم صبح بود , بلند شدم که به حیاط برم و این
اولین باران امسال را نگاه کنم . خیلی خوشحال بودم انگار که به استقبال دوستی میرفتم . از خدا تشکر کردم که
باران را فرستاد تا گلدانها و باغچه کوچک حیاط ما را آب دهد .
از تو هم ممنونم باران....
نویسنده : محمد حسنی ها