گپی دوستانه:

سلام
و چند سؤالِ ساده؟
ما کجا هستیم؟

و در کجای زندگی‌ ایستاده ایم؟
چرا به همدیگر سلام می‌‌کنیم
وقتی‌ به ثانیه هم نمی‌‌کشد که پشتِ سرش صفحه می‌‌گذاریم؟
چرا دروغ می‌‌گوییم؟
و چرا همیشه زود در موردِ همه قضاوت می‌‌کنیم؟


چیزی که سخت از آن نگرانم این است که
با این همه قاضی و دادگاه
با این همه مردمی که تخصصی قضاوت می‌‌کنند
حکم صادر می‌‌کنند
می‌ کشند و می‌‌برند
پس چرا ناعدالتی در زمین داد می‌‌زند؟


ما فقط لحظه ی خوردنِ باران به صورت مان را حس می‌‌کنیم و می‌‌گوییم که باران گرفت
اما نمی‌‌دانیم قبل از رسیدن همین قطره
چه راها که سپری نکرده است
چه اتفاق‌ها که برایش نیفتاده است
تا این قطره به گونه‌هایمان بنشیند‌!

اگر کسی‌ کاری انجام می‌‌دهد
با تصمیم،بی‌ تصمیم
به آن شخص مربوط است


اگر ما واقعا قصدِ دلداری داریم
کنار بایستیم و یا با میانه روی در گفتارمان
بفهمانیم که ما بی‌ طرفیم
نه اینکه ببریم،ببندیم و بکشیم!

 

 

ما کجای کاریم و چه کاره ایم؟
قاضی؟
وکیل؟
دادستان؟
چه کسی‌ راست و دروغ را تشخیص می‌‌دهد؟
اصلا به چه چیز می‌‌گوییم راست و به چه چیز می‌‌گوییم دروغ؟!
آیا چیز هایی که بر وقفِ مرادمان نیست
بد هستند؟!
آیا هر آنچه را که می‌‌پسندیم
همه حقیقتِ محض اند؟!


چرا شکایتِ بی‌ مهری که به ما شده است را
نزدِ کسانی‌ می‌‌بریم که از ما خوششان نمی‌‌آیند؟!
آیا شما با شنیدنِ "عزیزم تو راست میگی‌"
خوش حال می‌‌شویم؟
یعنی‌ با بدنام کردنِ کسی‌
خوشحالی سر سفره ی دل مان می آید؟!

گره‌هایمان کور نیستند که نیاز به کسی‌ داشته باشیم

 

چینی‌‌ها یک مثال خوبی‌ دارند؛

"هرگاه واگن‌های خوشبختی‌ حرکت می‌‌کند
حسد به چرخ‌هایش آویزان می‌‌شود"


حسادت چرا؟
خوش شیرینی‌ در چشمِ کسانی‌ که آبشان با ما در یک جوب نمی‌‌رود چرا؟!
چرا منتظریم رابطه ی چند نفر برای "مدتی‌"
تکرار می‌‌کنم
"مدتی‌" که شکر آب می‌‌شود
زود خودمان را لوو می‌‌دهیم و عقده‌هایمان را خالی‌ می‌‌کنیم؟

ما
یعنی‌ من و شما
کجای این جهان ایستاده ایم؟!