نامه ای به خدا
بادلی پر شده از غم و قلبی تاریک که فقط کور سویی از امیددرآن بود ومغزی بر از چرا ها گوشه ای نشسته بودم.که ندایی درونی به من نهیب زد،بلند شو از دست روی دست گذاشتن تا حالا چیزی درست نشده است قبلا برای درمان مسافرم از خان های زیادی گذشته بودیم ولی هیچکدام اثر گذار نبود.درحالی که تنها وخسته بودم وخانه برایم سرد و بی روح جلوه می کرد جرقه ای در مغزم زده شد .بلند شدم به اتاق بچه هایم سرک کشیدم،سه تا فرزندانم به خواب شیرین فرو رفته بودند.پرده ی اتاق را کنار زدم وبه خیابان چشم دوختم ساعت از نیمه گذشته بود ولی از آمدن همسرم خبری نبود.در این هنگام یاد جمله ای از قرآن افتادم که خداوند قسم به قلم خورده بود .در اینجا جرقه ای در مغزم خطور کرد.رفتم خودکاری برداشته و شروع به نوشتن کردم بعد از اینکه صفحه ای نوشتم حال خوشی به من دست داد واین گونه بود که هر وقت دلم می گیرد می نویسم.

نگریز ای جان ز بلای جانان          که تو خام مانی چو بلا نباشد

                                                        مولانا



به نام ایزد منان
خدای خوب من مهربانم سلام،می دانم تو بی نیاز مطلقی وبه سلام من نیازی نداری.اگر نامه ام رابا سلام شروع می کنم به این خاطر است که می دانم تو جوابم را می دهی ومن سخت منتظر سلامت هستم. در این سکوت شب در حالی که خواب از چشمانم بریده هست می خواهم برا یت درد دل کنم.معبودم،در زندگی به من هدیه های بسیاری داده ای ازجمله سه فرزندانم که علاوه بر هدیه به نظرم امانت هم هستند.من عاشق پسرانم هستم وبی نهایت دوستشان دارم.
پسر بزرگم حامد که نوزده ساله است ودیپلمه خیلی دوست داشتم ادامه تحصیل بدهد ولی نخواست .من هم سعی کردم به خواسته اش احترام بگذارم سخت بود ولی چاره ای نداشتم.شاید تقدیر این است که پسرم باید چراغ مغازه ی بهم ریخته ی پدرش را روشن نگه دارد.چون همسرم دیگر نمی تواند درست کار کند و مصرف مواد و احتیاجی که به مواد دارد به قولی زندگیش دست مواد شده است.حامدم سرش به کارش گرم است نارحت است ولی سعی می کند خونسردیش را حفظ کندوامیدوارم موفق باشد.

پسر دومم حسام،شانزده ساله است ودرحال تحصیل پسر ی درس خوان ولی حساس تازگی ها حساس تر هم شده است و از اعتیاد پدرش هم فوق العاده ناراحت و پدرش هم وقتی حالش روبرا نباشد فقط به حسام گیر می دهد و حال بچه را می گیرد.مخصوصا جدیدا چون دائما درحال ترک اعتیاد،خانه می افتد می خوابد که خیلی عذاب آور است و بی نتیجه یا کمپ می رود و بعد از بیرون آمدن برگشت به مواد دارد.این دفعه یک مواد دیگر هم به موادش اضافه می شود.
درحال حاضر هم چند روزی هم هست راست یا دروغ باغ دوستش رفته است برای ترک.نه آدرسی به ماداده نه خبری باز به بچه هایم می گویم خدا را شکر لااقل به فکر خوب شدن است.ولی یک حسی به من می گوید این ها راهش نیست ولی امیدوارم راهی را پیدا خواهیم کرد.عاقبت جوینده یابنده است الهی به امید خودتم.
معبودم داشتم این را برایت می گفتم حسامم خیلی ساکت شده است.من مادرم،می فهمم دردی در دل دارد خیلی دوست داشتم باپسرم حرف بزنم همیشه به پسرانم امیدواری می دهم که دلم روشن است.بابا خوب می شود وپایان شب سیه سپید خواهد بود.هر دفعه می گو یم بابا خوب می شود ولی چون پدرشان مثل چو پان دروغ گو شده است باور بچه هایم از بین رفته است.خدایا کمکم کن تا به خودم وفرزندانم کمک کنم.خیلی احتیاج داشتم با حسامم درد دل کنم .دلم می خواست به نحوی سر صحبت را با حسام باز کنم اما نمی شد.خدایا ای یاری رسان ای کس بی کسان صد ها هزار مرتبه شکرت که امشب حسامم خودش بغضش ترکید وسر درد دل را باز کرد.شاید حرف های مهمی نزدیم اما همین که سکوتش شکست بسیار خوشحال هستم این را به فال نیک می گیرم.
سنگ صبورم امید من تو هستی .می دانم که تو مراقب من هستی اشعه های نور رادر آسمان می بینم که برای من می درخشند،به دنبال آنها می روم ودیگر نمی ترسم.تسلیم نمی شوم،از بین نمی روم وقوی خواهم بود.مهم نیست چقدر طول بکشد،مهم نیست دیگران چه بگویند،مهم این است من تو را باور دارم و با این باور می توانم تا بیکران پرواز کنم.
پروردگارا التماست می کنم در رحمتت را به روی من و خانواده ام باز کنی ومن و تک تک خانواده ام را به سوی خودت دعوت کنی.بارالها کمکم کن تا ذهنم باز شود و شرایط رشد روحی برایم مهیا شود.چون از اعماق وجودم خواستار این هستم که خالص شوم وخودم را بشناسم تا بتوانم به سوی رسیدن به تو گام بر دارم. معبودم  خودم و خانواده ام رابه خودت می سپارم .کمکم کن تا فقط حرف نزنم و در میدان عمل هم خوب باشم. خداوندا سایه ی رحمتت رابه روی هرکس که به نوعی در رنج است وبه خصوص معتادین و خانواده هایشان بگستران و راه نجاتی برایشان باز کن...
الهی به امید تو




نویسنده:همسفر ناهید خان نایب( لازم به ذکر است این نامه قبل از ورود  به کنگره نوشته شده)
تاریخ:86/9/10

ساعت:1:10

نمایندگی:قزوین