خداوندا: زبانم قاصر و انگشتانم بي رمق و قلم بي حركت مي ماند هرگاه بخواهم از تو بگويم

و بنويسم.

زماني درمانده و مستاصل بودم .از تمام بلاهاو مصيبتهايي كه خود باعث بوجودآمدن آنها شده

بودم و تمامي آنها را امتحان تو مي انگاشتم و با تكبر و غرور سر بر سجده مي نهادم و مي

گفتم ‌‌(الهي راضيم به رضاي تو) خود را عبد فرمان بردار تو مي دانستم و در دل به اين همه

حماقت و جها و كم خردي خود افتخار مي كردم و توقع داشتم تا در مقابل همه بندگانت گل

پيروزي بر گردنم نهي و من را به مقاماتي برساني كه به صابران وعده داده بودي .

هميشه در خلوتم لب به شكايت مي گشودم،  اعتراض گونه فرياد مي زدم چرا من ؟

غافل از اينكه اگر عبد صبور و شكور و فرمانبردارت بودم هيچگاه لب به اعتراض باز نمي كردم

و كاملا" تسليم خواست تو مي شدم .

هر گاه در زندگي با مشكلاني كه خود باعث بوجودآمدن آنها بودم مواجه مي شدم سجاده

ميگشودم و با ناله و عجز مي گفتم :خدايا من اگر اشتباه كردم تو بايد درستش كني .

تو خدايي بايد مشكل مراحل نمايي .

بايد هر آنچه امر ميكنم اجابت نمايي.

هيچگاه حاضر نبودم حتي ذره اي به اشتباهات خود بيانديشم . بعضا" در مقابل انتقاد اطرافيان

جبهه مي گرفتم و با قيافه حق به جانب مي خواستم همه را متقاعد كنم كه من مقصر

نيستم و تقدير من چنين است .

بارها اين سخن اميرالمومنين در گوشم طنين انداز مي شد كه انسان از خودشناسي به

خداشناسي مي رسد. هيچگاه به آن فكر نكرده بودم.

با ورود به كنگره ( اين مكان مقدس ) برايم جالب بود چرا 14 ثانيه سكوت ميكنندو از جهل و

ناداني خود به خدا پناه مي برن .

با تامل انديشه كردم . يادم آمد روزي كه خدا از روح خود در من دميد، از من قول گرفت تا

دستش را رها نكنم . اما يك روز در اين وادي شلوغ يادم رفت ،دستش را رها كردم و در جهل و

ناداني خودم گم شدم .

دانستم ريشه ي همه گرفتاريها جهل و ناداني است . به خدا پناه بردم ، او دستهاي مهربانش

را باز كرد و مثل سابق دستانم را در دست قدرتمندش فشرد و من براي هميشه به او قول

دادم دستش را رها نكنم.

همسفر فرزانه