بعضي اوقات در زندگي اتفاقاتي مي افتد كه انسان نااميد شده  و قيد همه چيزها را مي زند.

تا زماني كه خانه پدرم بودم همه چيز خوب و عالي بود .اگر كمبودي هم بود احساس نمي شد چون محبت پدر و مادر آن را جبران مي كرد.

نمي توانم بگويم مقصر مسافرم بوده يا هست ، من اينجا دنبال مقصر نمي گردم .

شايد اين تقدير من بوده كه بايدآنقدر سختي مي كشيدم تا قدر راحتي را بدانم.

مصرف مسافر من ترياك بود.زماني كه تازه ازدواج كرده بوديم براي تفريحي با هم مي كشيديم ،هفته اي ي بار و هردوي ما از آثار مخربش خبر نداشتيم و فقط به فازدادنش  توجه مي كرديم .

بعد از دو ماه يواش يواش احساس كردم زماني كه مواد به من نمي رسد بدنم درد مي گيرد و انگار بدنم يه چيزي كم دارد .

مسافرم تا متوجه شد كفت : تو ديگر نبايد مصرف كني و هر سه يا چهار ماه يكبار فقط چند پك باهاش مي زدم ولي خودش هفته اي يك بار مي كشيد و وقتي مي گفتم روي تو اثري ندارد جواب مي داد: نه من عادت نمي كنم . هفته اي يكبار اشكال ندارد . من هم كم تجربه بودم و زود باور .

تا اينكه هر سال كه مي گذشت مي ديدم سايه سياه اعتياد هر روز روي زندگي من بزرگ و بزرگتر مي شد و كاملا" زندگيم را پوشانده بود.

مسئله اي كه فكر ميكردم عادي است و آن را ناديده گرفته بودم ،به مرور زمان فهميدم كه اين ماجرا چقدر جدي است و به زندگي ما آسيب رسانده است .

سختيها را به زور تحمل ميكردم و هيچ راه نجاتي تبود.

ما زيباشهر زندگي مي كرديم و مسافرم نزديكي آنجا كارگاهي اجاره كرده بود و قاب عكس درست مي كردو به چشم مي ديدم كه مسافرم هر روز ضعيف و ضعيفتر مي شود و مدام كار مي كرد ولي از پول خبري نبود و دخل و خرجمان جور نبود و با مشقت در زيرزميني كه چند ماهي نيز اجاره اش عقب افتاده بود از ترس صاحبخانه زندگي مي كرديم.

پسرانم يكي 8 ساله و ديگري 2 ساله بود.

يك روز ميخواستم مسافرم را غافلگير كنم و بهش ثابت كنم كه اعتياد دارد و اين اعتيادش را قبول كند .

به همين دليل ساعت 7 غروي يك شب زمستاني يك كتاب كوچك قرآن و چاقو دستي در كيفم گذاشتم و پسر كوچكم را بدست پس بزرگم سپرده و آرام از خانه بيرون آمدم .خدا مي داند چه حالي داشتم ، نمي گم كارم درست بوده ، شايد بدترين اشتباره را كردم .

شب قبلش برف آمده بود و هوا سوز شديدي داشت . با احتياط يك ماشين گرفتم و وقتي به كوچه كارگاه مسافرم رسيده ، پياده شده و آرام آرام وارد كوچه خلوتي كه پر از كارگاه بود و طرف ديگرش بيابان بود و خلوت و صداي زوزه سگها اعصابم را بهم مي ريخت شدم . چاقوي كوچك دستم بود ولي اصلا" نمي توانستم از آن استفاده كنم وفقط براي دلگرمي و گول زدن خودم  دستم بود و همش زير لب آيه الكرسي ميخواندم.

تا به كارگاه كه انتهاي كوچه بود رسيدم .براي من چند ساعت گذشت .

از پشت در بوي ترياك مي آمد و صداي صحبت كردن دو مرد كه مي گفتند و مي خنديدند.

در را محكم زدم . وقتي دوست مسافرم در را باز كرد اول با تعجب به من نگاه كرد و بعد با پته پته كردن سلام كردو فورا" خارج شد .

من  هم وارد كارگاه شده و شروع به داد و بيداد كردم و گريه كردن.

چون خيلي شبها مي شد كه مسافرم به بهانه كار به خانه نمي آمد و يا اگر هم مي آمد آخر شب بود . تنهاي تنها شده بودم.

شما مي دانيد كه درد اعتياد دردي نيست كه انسان حتي بتونه به مادر – پدر – خواهر و يا برادرش و حتي به خانواده همسرش بگه چون از طرف آنها طرد مي شوي.

اين ديو سياه خوب توانسته بود زندگي ما را در چنگالش بگيره و مسافرم را به سمت تاريكي هدايت كند.

ما هم كاري از دستمان بر نمي آمد

اين چند سال اخير هم خسته شده بوديم و هم نااميد چون خيلي از راهها را رفته بوديم و مسافرم هر دفعه مدتي ترك مي كرد ولي فايده اي نداشت و دوباره آن ديو سياه محكم تر از قبل ما را در دستانش فشار مي داد.

تا اينكه نور اميدي از دور نمايان شد . وارد كنگره شديم . كنگره همان بهشت برين بود كه اول غير باور ولي به مرور زمان كه حال مسافرم بهتر شد باورش نيز آسانتر شد .

درسته كه من و مسافرم خيلي سختي كشيديم ولي خوشحالم راهي براي ما باز شد تا به آرامش برسيم .

تازه شروع راه است ، نمي گم كه كاملا" خوب خوب شدم ولي باز مي بينم حالمان بهتر از قبل است.

خدا را شكر مي كنم كه اين مكان مقدس را براي ما قرار داد و اميدوارم كه همين راه را ادامه بدهيم تا هميشه ياد بگيريم كه راه درست زندگي كردن چيست .

تا ورود به كنگره زندگيمان در سياهي  و هدر رفته بود ولي به قولي ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است . پس هيچوقت براي زندگي دوباره و ساختن دير نيست.

با اتفاقات ناگواري كه در مسير زندگي گذشته مان افتاده است به اين باور و ايمان رسيدم كه خداوند خيلي مرا دوست داشته است  و تنها اميد من در تمام نااميديهايم خداوند بزرگ بود.

مريم همسفر حميد