زندگي در دام اعتياد

 درست نيم ساعت پس از جواب مثبت دادن به خانواده همسرم بود که متوجه شدم می خواهم با شخص معتادی زندگی کنم.

 اين خبر را زیاد جدي نگرفتم ، شاید به این خاطر كه  خیلی خوش بين بودم.

پيش خودم مي گفتم كه تركش مي دهم ولي اين را نمي دانستم كه اعتياد ترك ندارد و بايد درمان شود.

دیر وقت به خانه آمدن های او،دروغ گفتن های او برای اینکه از من دور شود و... باعث شد شک و بی اعتمادی من به او شروع شود.

ديگر مسافرم هم  مطمئن شده بود كه من مي دانم مواد مصرف مي كند.

چندين بار با حرف هايم به او تذكر دادم كه بايد ترك كند .وقتي براي اولين بار برادرم به من گفت: همسرم در مجالس عروسي مواد مصرف مي كند  و از من خواست تا مانع رفتن او به مجالس عروسی دوستان و آشنایان شوم، سرم گيج رفت و  جنگ من با اعتياد شروع شد.

یادآوری اينكه وقتي مي خواستيم جايي برويم و من به جاي خوشحال بودن چقدر ناراحت و عصبي مي شدم عذابم مي دهد، وقتي پايان ميهماني بايد دنبال همسرم مي گشتم تا او را پيدا كنم و يا من به خانه برمي گشتم و او بعد از چند ساعت تازه به خانه مي آمد.

همه ما همسفران سختيهاي زيادي را در زندگي در گیر  اعتياد  تحمل كرده ايم ، از خواسته هاي زيادي چشم پوشي كرديم. زمان مي گذشت و ما ترك هاي زيادي را تجربه مي كرديم.

سقوط آزاد – شبه سقوط آزاد _ URD- و خيلي روشهاي ديگر ، هیچ گاه فراموش نمی کنم که در يكي از اين روشها، به دليل نداشتن پول، گردنبند دخترم را فروختم ، براي همسرم موادغذايي تهيه كنم تا او بتواند راحت تر ترك كند.

آري زمان مي گذشت و من عصبي تر مي شدم.

ترك ها جواب نمي داد .هر كدام 4 یا 6 ماه بيشتر دوام نداشت و دوباره روز از نو ،روزي از نو

همسرم هيچ وقت در منزل خودمان مواد مصرف نمي كرد.  زماني متوجه شدم كه با دوستانش  خانه مجردي گرفته اند، با شنیدن این خبر شدت ضربه هایی که بر من وارد می شد  بيشتر  شد. فكرهاي مختلف مي كردم و دنبال چاره بودم ولي هيچ كاري از دستم بر نمي آمد . يا گريه مي كردم يا قهر ، اما فكر طلاق  در سرم نبود چون باور نداشتم كه نتوانم همسرم را ترك دهم.

با آمدن فرزند دوم گفتم: شايد ديگر به خودش بيايد و اراده كند ولي بازهم نشد.تا اينكه به قول خودش به پیشنهاد كسي كه می گفت : ترياك را بايد با شيشه ترك كرد ، به دام شيشه افتاد.

بي خوابي هاي شبانه شروع شده بود و او دائم یا با گوشي موبايل بازي مي كرد و يا به بيرون از خانه مي رفت.

كم كم توهماتش در مورد من و خانواه اش شروع شد، هر لحظه حرف و رفتارهاي تازه ، فكر مي كرد كه من هم مصرف كننده شده ام و رفته رفته حالش خيلي بد مي شد.

در يكي از اين روزها بود كه پدرش پليس را خبر كرد تا او را به بيمارستان ببرند و بستري شود.

زمان با وجود مشكلات فراوان مي گذشت كه من تصميم به جدايي گرفتم و به خانه پدرم رفتم. با رفتن من حالش بدتر شده بود.خانواده تصميم گرفتند كه او را به كمپ ببرند. بعد از 6 ماه بستري بودن در كمپ او را به خانه آورديم و بعد از چند ماه دوباره برگشت خورد و من دوباره به خانه پدرم رفتم.

بچه سوم هم ناخواسته در راه بود. عذاب زيادي را تحمل مي كردم تا اينكه اين بار خودش تصميم گرفت كه يك دوره به كمپ برود و من باز به خاطر فرزندي كه در راه بود ، از جدايي صرف نظر كردم و به خانه برگشتم .

بعد از يك سال پاكي او دوباره لغزش كرد و ما تازه به واسطه يكي از دوستان با كنگره آشنا شديم و  در حال سفر كردن هستيم.

درست است كه خيلي بي كاري و بي پولي سخت است ولي ارزش  یک پايان خوب را دارد.

به اميد روزي كه به جايي برسيم كه از آنجا انشعاب يافته ايم.


همسفر مهناز