بنام قدرت مطلق الله

سلام فاطمه هستم همسفر حسين

هدفم از نوشتن اين دلنوشته تنها اينست كه تجربياتي كه در كنار مسافرم داشتم را بيان كنم . باشد كه الگويي باشد براي ساير دوستان.

مسافر من برادرم است كه چهار سال از من بزرگتر و مجرد است . اوايل كه زمزمه بيماري اعتياد ايشان در خانواده و كم كم فاميل آغازيدن گرفت من باور نميكردم چون به ايشان علاقه خاصي داشتم و ايشان هم فردي بسيار دلسوز و مهربان بودند و از هيچ كاري براي من و فرزندانم دريغ نمي كرد.

الاايها الاحال برادرانم دائم گوشزد ميكردند كه حسين معتاد شده و من همچنان مقاومت ميكردم چون آنقدر ماخوذ به حيا بود كه حتي سيگارش را هم جلوي ما نمي كشيد، يعني تمام اين سالها نه مواد كشيدن و نه سيگار كشيدنش را هيچكدام از اعضاي خانواده نديديم  و وقتي بعد از وارد شدن به كنگره به ما گفت كه  هيجده سال درگير مواد شده اصلا در باور من نمي گنجيد . چون محل سكونت من قزوين بود و ايشان در تهران زندگي ميكردند و كمتر از احوالاتش باخبر بودم تا اينكه زمزمه ي رفتن به كلاسهاي ترك اعتياد حسين در خانواده پيچيد.

اوايل به هيچ كس چيزي نميگفت و بعد از گذشت 6 ماه از ورودش به كنگره طي آموزشهايي كه ديده بود كم كم به خانواده تفهيم كرد كه كنگره چگونه جايي است و در آنجا چه ميكند .

به محض شنيدن مشتاق شدم و با وجود دوري مسافت پيگير رفت و آمد ها و برنامه هاي ايشان بودم و تمام تلاشم را ميكردم كه مشوق خوبي برايشان باشم .

10 ماهي از سفر اول ايشان ميگذشت كه خواستم به قزوين نقل مكان كند تا بيشتر در كنارش باشم.

يادم هست يكروز كه من به تهران رفته بودم با يكي از دوستانم كه مددكار اجتماعي است از ما و برادر بزرگترمان دعوت كرد كه ايشان را در كنگره همراهي كنيم .

من كه تا حالا با چنين محيطي آشنايي نداشتم لحظه ورود به كنگره صالحي در شرق تهران واقعا تحت تاثير جو آنجا قرار گرفته بودم و با بهت و حيرت به برنامه ها و گفته هاي استاد گوش ميدادم تا اينكه بعد از 12 ماه و بيست روز برادرم در تاريخ 93/8/28 موفق شد گل رهايي را از دستان مبارك جناب آقاي مهندس دژاكام هديه بگيرد اما متاسفانه من هنوز در آنزمان  وارد كنگره نشده بودم و برايم تا حدودي نامانوس بود .

بعد از آن جشني نمادين در شعبه صالحي برايشان گرفتند كه من به اتفاق مادر و خواهر و خواهرزاده ام در آن جشن شركت كردم و در همانجا اعلام كرد كه من بعنوان همسفر حسين در كنارش خواهم بود .

هنگام ورود به جلسه برايم هضم آنهمه آدم كه به آنها مسافر ميگفتند سخت بود ولي وقتي از من دعوت شد كه به روي سكو بروم و از حسين و حال و هواي خودم براي دوستان بگويم اشك شوق و بغض شادي گلويم را مي فشرد و از اينكه مي ديدم مسافرم گل رهايي نمادين را از دستان مبارك جناب آقاي محمد صداقت هديه گرفتند و به من هم هديه دادند در پوست خود نمي گنجيدم و تا الان كه حدود 5 ماه از رهايي ايشان مي گذرد آموخته هاي زيادي از كنگره به دست آوردم .

وقتي مسافر من گل رهايي را از جناب مهندس دريافت ميكردند تنها بودند و ما را در جريان نگذاشته بودند و الان وقتي ياد صحنه اي كه به تنهايي گل رهايي را گرفتند و در آن لحظه حامي و همراهي نداشتند بغض گلويم را مي فشارد و وقتي از من درخواست كرد كه در سفر دوم همسفرش باشم با جان و دل پذيرفتم .

اما هنوز محيط كنگره و آموزش هايش همچنان برايم نامانوس بود . مسافر من بدون هيچ توضيحي در منزل سي دي هاي مهندس را باصداي بلند ميگذاشت و گوش ميكرد و ناخوداگاه من هم ميشنيدم ، تا اينكه كم كم علاقمند و داوطلب شدم كه بيشتر بدانم .

قبلا" كتاب ادموند و هليا را خوانده بودم و اينبار نوبت كتاب عبور از منطقه 60 درجه زير صفر بود كه مرا علاقه مندتر كرد و مصر شدم كه در كلاسهاي قزوين شركت كنم و در حال حاضر خدا را شاكرم كه راه را براي رهايي من از قيد و بندها و مشكلات زندگيم باز كرد و اين را صميمانه مديون مسافرم و راهنماييهايش هستم  و مهمتر از همه آموزه هاي كنگره كه چشم دل مرا به روي خيلي چيزها باز كرد .

اميدوارم كه بتوانم قدمهاي بعدي را با آرامش بيشتر و با عشق و ايماني راسخ و پايدارتر بردارم .

آمين