بادلی پر شده از غم وقلبی تاریک که فقط کور سویی از امید در آن بود و مغزی پر از چرا ها گوشه ای نشسته بودم که ندایی درونی به من نهیب زد.بلند شو وحرکت کن از دست رو دست گذاشتن تا به حال چیزی درست نشده است.قبلا برای درمان مسافرم از خان های زیادی گذشته بودیم ولی هیچ کدام اثر گذار نبود.در حالی که تنها و خسته بودم و خانه سرد و بی روح برایم جلوه می کرد جرقه ای در مغزم زده شد.بلند شدم به اتاق فرزندانم سرک کشیدم سه پسرانم به خواب شیرینی فرو رفته بودند.پرده اتاق را کنار زدم و به خیابان چشم دوختم.ساعت از نیمه شب گذشته بود ولی خبری ازآمدن همسرم نبوددر این هنگام یاد جمله ای از قرآن افتادم که خداوند قسم به قلم خورده بود در اینجا جرقه ای در مغزم خطور کرد.رفتم و خودکاری برداشتم و شروع کردم به نوشتن بعد از اینکه صفحه ای نوشتم حال خوشی به من دست داد و اینگونه بود که هر وقت دلم می گرفت می نوشتم.

نگریز ای جان ز بلای جانان         که تو خام مانی چو بلا نباشد

                                                                                     مولانا

به نام نامی اولین عشق که اوست

ای حقیقت محض سلام می خواهم برایت بنویسم از خودم از مسافرم.ای بی همتا من به نقطه ای رسیده ام که فکر می کنم هیچ نمی دانم وبا یاد گرفتن هر چیز تازه ای سر شوق می آیم در یک روز زیبای  تابستانی همراه همسر و فرزندانم و یکی از دوستان بیرون از شهر رفتیم وبه دل طبیعت زدیم. خیلی وقت بود که با مسافرم وفرزندانم برای تفریح با هم بیرون نرفته بودیم.کنار رودخانه نشستم طبیعت را با تمام وجودم حس می کردم و صدای رود خانه برایم دل انگیز بود.

با آموزش هایی که از کنگره می گیرم نگاهم تقریبا نسبت به خیلی چیزها عوض شده است.یاد گرفته ام همه چیز و همه کس را دوست داشته باشم.اصلا بد یعنی چه؟ هر چیز بد چه درون من و چه بیرون از من مثل معلمی می ماند که به من درس می دهند که اگر آنها را انتخاب کنم باید از گردنه های پراز پیچ وخمی را بگذرانم تا به مقصود برسم.بار الها حالا که دقت می کنم می بینم خودم پر از مشکل هستم .حال میفهمم خود من هم به نوعی معتاد هستم به انواع و اقسام چیزها.حالا مفهمم یک مصرف کننده چی می کشد در صورتی که قبلا به این موضوع اصلا فکر نکرده بودم.مثلا من هم مشکل خواب دارم و بارها به خودم قول داده ام که از فردا صبح زود از خواب بیدار شوم  ولی نتوانسته ام. حال این یکی از چندین مشکل من است آن وقت از مسافرم که چندین سال است بیمار است می خواهم بلا فاصله خوب شود آن هم چه خوب شدنی انتظار دارم همه ی عادت ها یش به یکباره خوب شود.

.حالا با آموزش هایی که می گیرم فهمیده ام باید صبر داشته باشم و به خودم بپردازم و مسئول رفتار خودم باشم و همان طور که در کلام الله آمده است بار نفس هر کس روی دوش دیگری نیست.پس من مسئول کارهای خودم هستم و مسافرم هم مسئول کار های خودش است پس سعی می کنم از این به بعد یار سفرش باشم نه بار سفرش.


از مسافرم برایت بگویم در حال حاضر مصرف داروی اپیوم مسافرم یک گرم چهار روز است .روی این پله اعصابش کمی اذیتش می کند دل درد دارد وسردرد و دندان در داذیتش می کند و گاهی شک سراغم می آ ید که نکند مصرف چیز دیگری داشته با شد ولی خیلی سریع از این فکر های منفی خودم را دور می کنم  و اول به تو پشت و پناهم پناه می بر م بعد فوری یک سی دی آقای مهندس را گوش می دهم واقعا از جهالتم به خودت پناه می برم.در این هفته زودتر از خواب بیدار می شد و در این هفته دو بار برای صبحانه برایمان نان گرفت کاری که سالها بود انجام نداده بود

.خیلی دلش می خواهد خوابش تنظیم شود وتمرین بیدار شدن از خواب را فعلا دست و پا شکسته انجام می دهد ومن امیدوارم روزی را ببینم که مسافرم از من زودتر از خواب بیدار شود انشاالله.هنوز خیلی چیز ها ناراحتش می کند مثلا بیرون رفته بود و به او گفته بودند چقدر لاغر شده ای و این خیلی نارا حتش کرده بود.الحمدالله دوستی در کنارمان داریم که کنگره ای است واو به مسافرم گفته بود.وقتی جوجه عقاب می خواهد پرواز کند دورو ورش قدقد مرغ ها فراوان است تا عقاب پرواز کردن را یاد نگیرد.این حرف خیلی به مسافرم کمک کرد تا روحیه اش را حفظ کند.

  ای یکتا پروردگار عالمیان داشتم از طبیعتی که رفته بودیم برایت می گفتم در این روز زیبا به ما خیلی خوش گذشت . هوا کم کم داشت تاریک می شد وما هم آماده برگشتن ،هنگام بر گشتن هوا کاملا تاریک شده بود و جاده پر پیچ وخم بود و من به فکر فرو رفته بودم و انگار داشتم خواب می دیدم .در نیمه های راه ماشین را نگه داشتیم و دوستمان گفت الان در این تاریکی می شود خوب ستاره ها را ببینیم و لذت ببریم از این همه عظمت.راستش چرا دروغ بگویم خیلی وقت بود که به ستاره ها توجه نکرده بودم.یادم است وقتی بچه بودم و یا حتی بزرگ تر مخصوصا وقتی تابستان ها به علت گرمی هوا بالای پشت بام می خوابیدیم نگاه کردن به آسمان پر از ستاره برایم بسیار لذت بخش بود .ولی خیلی وقت بود که لذت خیلی چیزها از یادم رفته بود واین نشان دهنده این بود که من خودم را از یاد برده بودم وآن صافی و پاکی که در من بود از من دور شده بود.

حالا تومعبودم را بی نهایت شکر می کنم که در کنگره هستم و با آموزش هایی که می گیرم دوباره احساس های خوب دارند به سراغم می آیندو باز شکرت که کنگره را سر راه ما قرار دادی تا دوباره خانواده ام دور هم جمع باشند.حالا نگاه من نسبت به مسافرم عوض شده است .دیگر به چشم یک معتاد بی شخصیت به او نگاه نمی کنم بلکه به او به چشم یک بیمار نگاه می کنم .حالا با گذاشتن نام مسافر روی همسرم این بار منفی کلمه اعتیاد  نه تنها از روی همسرم بلکه از روی دوش من هم برداشته شده است.پس هر مصرف کننده ای از روی ضعف شخصیت نیست که مصرف کننده شده است وبه قول آقای مهندس از بد روزگار اینگونه شده است .من همسفر رسالتم درحال حاضر این است که به قول سهراب سپهری  چشم هایم را بشویم و طوری دیگری باید ببینم ودر این لحظه با این تفکر آرام شده ام ودر این سفر که همراه مسافرم هستم قول می دهم یار سفرش باشم نه بار سفر.باز شکر شکر شکر ، پروردگارا با من آن کن که به صلاحم است،الهی به امید خودتم.....

همسفرناهید

نمایندگی قزوین

نوشته شده در تابستان1389