منظور از اینکه عقل به کار نیافتاده یا از دسترس خارج است چیست؟(عقل به معنای دانایی)

انسان وقتی وارد تاریکی می شود احساسش آلوده می گردد، حس در وجود هر انسانی عامل حرکت است که اگر آلوده شود او از حرکت باز می ایستد.

این تاریکی ها انواع مختلفی دارد که یکی از آن ها می تواند همان مواد مخدر باشد. انسانی که وارد تاریکی ها شده و احساسش آلوده است مثل کسی می ماند که سوارچرخ و فلکی شده که در تمام جهات در حال حرکت است. این انسان از لحاظ فیزیکی نیروهایی را حس می کند که انسان معمولی قادر به احساس آن ها نیست. کسی که سوار چرخ و فلک است، تحت تاثیرچرخش چرخ وفلک،نگاهش به اطراف تغییرکرده وچیزی متفاوت با کسی که یکجا نشسته می بیند وهرچه قدر هم که در مورد دیده هایش توضیح دهد کسی که این حس را تجربه نکرده باشد نمی تواند آن را درک و یا حتی باور کند. در مورد اعتیاد هم به همین ترتیب است کسی که مواد مصرف می کند مثل کسی که سوارچرخ وفلک است تحت تاثیرمواد نگاهش به اطراف تغییر می کند تا جایی که کسانی که اعتیاد را تجربه نکرده اند و در نزدیکیشان فرد معتادی نبوده،تعاریف یک فرد معتاد را ازاطراف توهم می پندارند.نکته جالب توجه اینجاست که سوار چرخ و فلک شدن و احساسی که تحت تاثیر آن ایجاد می شود بسیار لذت بخش است، بنابراین تاریکی ها، مواد یا هرچیزدیگری که این حس را ایجاد کند لذت بخش است .اینکه معتادان به اطراف نگاه درستی ندارند به این خاطر نیست که آن هاعقل ندارندبلکه به این خاطراست که نگاه آن هابه محیط تحت تاثیرمواد تغییرکرده ونامعقول شده.عقل کاملا وجود دارد بلکه چیزی که منجر به تغییر نگاه شده،آلوده شدن حس است که باید کم کم آلودگی ها را از آن زدود تا به تعادل برسد ونگاه به طبیعت نگاهی معقول وواقعی شود.بنابراین عقل وجود دارد اماتفاوت درمیزان قدرت تشخیص است،عقلی که کامل تراست مسائل بزرگترراحل می کند وعقلی که خیلی کامل نیست مسائل کوچکتر را حل می کند.درهر دو صورت مسائل را حل می کنند اما در درجه تکامل متفاوت و این درجه تکامل همان میزان دانایی است. حال اگرانسان اصرار داشته باشد که مسائل فراتر از میزان عقلش را حل کند تحت فشار زیاد قرارگرفته و آسیب می بیند،یعنی به جواب اشتباه می رسد ودرزندگی دچار مشکل می شود. اما عقل سالم یعنی حس سالم می فهمد که چه چیزی را می تواند حل کند و از پس حل چه مسائلی بر نمی آید.

حسی که پالایش یافته می تواند درک کند که از پس حل کردن چه مسائلی بر می آید،مسائلی را که نمی تواند حل کند را کنار می گذارد و به مسائلی که می تواند حل کند می پردازد،در این صورت است که اونیرویش را درجای درستی خرج می کند،اما کسی که عقلش کامل نیست اقدام به حل هر مساله ای می کند حتی مسائلی که از میزان دانایی او فراتر هستند.

حال تفاوت اینکه فرد معتاد اصلا عقل ندارد را بااینکه عقل او تحت تاثیراستفاده ازموادآسیب دیده رابا یک مثال دیگربررسی می کنیم.

یک کشوررادرنظربگیرید که درمسیرتوسعه به انواع کارخانه هاوتاسیسات مجهزشده، وبااستفاده ازاین امکانات هم خودش بهره مند می شودوهم به دیگران بهره می رساند.این کارخانه ها زندگی را در آن کشور به جریان می اندازند، ایجاد اشتغال می کنند،مردم به جنب وجوش وکاروفعالیت می پردازند،هزینه های معاش خود را فراهم می کنند و زندگی درآن کشور معنا و مفهوم پیدا می کند.

حل در نظر بگیرید مواد اولیه مورد نیاز این کارخانه ها بنا به دلایلی قطع شوند یاکمترازحد نیاز فراهم شوند یا اینکه از نوع نامرغوبی باشند.تحت این شرایط اجناسی که تولید می شود از سطح کیفیت پایین تری برخورداراست، ساعات کاری کم می- شود ودرنتیجه بازدهی هم کاهش پیدا می کند و طبیعتا عده ای هم ازکار بی کار می شوند، در نتیجه تعادل در آن کشور به هم می خورد.

در وجود انسان،حس حکم همان مواد اولیه ای را دارد که اگر خوب باشد،تولیدات خوبی هم خواهد داشت،اگربد باشد به طبع تولیدات کارخانه هم نامرغوب خواهد شد و اگر از یک حدی نامرغوب ترباشداصلا به درد تولید نمی خورد ودرنتیجه تولید متوقف وآن کشور دچار رکود می شود.

بعضی از کشورها هم مثل کشورهای آفریقایی هستند که اصلا کارخانه وتاسیساتی ندارند که بخواهند تولید کنند،این کشورها هم فاقدتولیدهستند اما متفاوت با کشورهایی که تولیدات آن ها متوقف شده.

ناتوانی که در اثر اعتیا در انسان ایجاد شده از جنس کشورهایی است که تاسیسات دارند ولی مواد اولیه برای تولید ندارند بنابراین کارخانه هاازکارافتاده وتولیدشان متوقف شده.
کشورهایی که مواد اولیه ندارند را نمی توان با کشورهایی که اصلا کارخانه ای ندارند را در یک طبقه بندی گذاشت، چون برای ایجاد تولید درکشورهایی که فاقد کارخانه هستندابتدا باید زیرساخت ها را در آن ها ایجاد کرد تا به تولید رسید که زمان و هزینه بسیاری می خواهد اما درکشورهایی که دراثر نداشتن مواد اولیه ازتولید بازمانده اند با چند حرکت می توان در مدت کوتاهی دوباره تولیدرابه جریان انداخت به طوری که تولید را ازمقدارکم شروع کرد،کارخانه هارا راه اندازی کردوبعد کم کم میزان تولید رابالا برد.این همان کاری است که در کنگره روی شخصی که خواهان رهایی است انجام می گیرد.

مثلاشخصی که حافظه خوبی داشته امادراثراعتیادبه آن آسیب رسانده در مسیر درمان می تواند دوباره آن را به کار بیاندازد اماکسی که اصلاحافظه خوبی نداردبرای تقویت حافظه اش هم زمان بیشتری نیاز دارد هم هزینه های بسیاری را باید صرف کند.

در مسیر درمان اولین حرکتی که انجام می گیرد این است که توانایی های شخص معتاد که از کار افتاده وارد چرخه تولید و حرکت شود،بعد در حرکت دوم شروع به ساخت تاسیساتی می شود که ممکن است وجود نداشته باشد.

کارعقل قضاوت کردن است،حال نماینده عقل را یک قاضی در نظربگیرید که قضاوت می کند.عقل فرمانده ای است که تمامی امور انسان را به خوبی و با درایت بسیار فرمانده ای می کند. حال اگر این فرمانده آسیب ببیند تمامی امور مربوط به آن فرد از تعادل خارج می شود و تمامی ساختار یک انسان به هم می خورد. اگر فرمانده از بین برود شخصیت از بین رفته و این شخصیت چیزی است که یک انسان با آن زندگی می کند اگر شخصیت آسیب ببیند شخص دیگر نمی تواند به زندگی عادی بازگردد و مثل گذشته از مواهب زندگی لذت ببرد.

حال قاضی که نماینده عقل و نماد همان شخصیت است از سه طریق آسیب می بیند؛
1.با دادن اطلاعات غلط به قاضی اوحکم اشتباه صادرکند،این اشتباه به دفعات تکرارشودوبعدازجانب دیگران مورد سرزنش قراربگیردوبه اوالقاشودکه دیگرکفایت وتوانایی برای قضاوت کردن نداردواوهم به این مساله باورکند که البته این دستکاری اطلاعات عمدی باشدودرموردانسان هم این مساله توسط نفس صورت می گیرد ( دادن اطلاعات غلط به عقل) در این صورت قاضی یااستعفا می دهدیاتنزل مقام پیدامی کند.تحت این شرایط قاضی احساس بی لیاقتی می کند.

2. به وسیله ایجاد احساس گناه؛مثل اتفاقی که برای شیر شاه افتاد، او به وسیله حقه عمویش سال ها فکر می کرد که باعث مرگ پدرش شده و با این عذاب وجدان زندگی می کرد و از جایگاهی که به او تعلق داشت فاصله گرفته بود . این احساس گناه همیشه با انسان است و از درون به شخصیت او ضربه می زند.

3.تهدید؛قاضی رابا تهدید کردن واداربه دادن حکمی می کنند، قاضی در چنین وضعیتی در شوک کامل است، تهدید را باور کرده و ترس تمام وجود او را می گیرد،در این حالت شخصیت او دچار آسیب بسیاری می شود.

...فردی که تهدید شده همیشه محتاطانه عمل می کند وازانجام خیلی از کار ها در زندگی اش می ترسد.

این ترس تنفر به همراه دارد،چون انسان باید همیشه تعادل را حفظ کند مثلا هرجا خماری هست نشئگی هم هست بنابراین لایه ای از ترس به لایه ای از نفرت نیاز دارد که در مجموع هم صفر شوند.چون یک لایه از ترس موجی از ترس را ایجاد می کند که با لایه ای ازنفرت روی آن پوشیده می شود و موج ترس را خنثی می کند.

یک لیوان را در نظر بگیرید که از دو طرف به او فشار وارد می شود، این لیوان ساکن است و لیوان دیگری بدون اینکه از هیچ سمتی به اوفشاروارد شود در جای خود ثابت است،هردو لیوان ساکن هستند اما نوع ثبات آن ها با هم فرق دارد، یک لیوان تحت فشارساکن است،لیوان دیگربدون فشارساکن است.

انسان هم همینطور است برای اینکه در زندگی تعادل داشته باشد،اگر نیرویی دراو وارد شود برای اینکه تعادل را حفظ کند باید نیروی مخالف را خودس بسازد.

بنابراین کسی که در اثر تهدید مجبور به انجام کاری شده همیشه به دنبال کسب قدرت است چون فکر می کند اگر قدرت داشت هیچ گاه کسی نمی توانست اورا تهدید ومجبور به کاری که نمی خواهد بکند.

اماکسی که درزندگی احساس گناه می کند،همیشه به دنبال این است که ازخودش دفاع کند،درهرجمعی که می نشیند ازخودش تعریف می کندوازکارهای خوبی که انجام داده صحبت می کند، یااینکه اصلا خودش راوقف امورخیریه می کند تاازبارگناهش کم کند.
واما کسی که با دریافت اطلاعات غلط حکم اشتباهی را صادر کرده و با سرزنش دیگران احساس بی لیاقتی می کند، همیشه برای اثبات توانایی هایش به دنبال جمع آوری مدرک است، به دنبال حرفه های گوناگون می رودودرآن رشته مدرک می گیرد اما شکافی که در درون او ایجاد شده همچنان باقی است.

این سه مورد فرمانده یا همان عقل را از کار می اندازند که در موردشخص معتاد حتماازجانب یکی ازاین سه موردآسیب دیده بااین تفاسیروقتی قاضی که همان عقل است ازمیدان به دررود زندگی از چرخه تعادل خارج شده و انسان نگاهی که یک فرد عادی به زندگی دارد را نخواهد داشت وهمیشه به دنبال این است که شکافی که در درونش ایجاد شده را ترمیم کند.

اگرراهی که برای ترمیم انتخاب می کنددرست نباشد،مثل پیوند زدن یک گیاه باید بانیروی منفی درونش پیوند ایجاد کند،برای پیوند زدن یک گیاه باید شکافی در گیاه میزبان ایجاد کرد (که همان نیروی منفی وارد شده به انسان است)وبعد گیاه میهمان را به اوبست، گیاه میزبان خودش شروع به ترمیم شکافش کرده و با گیاه میزبان پیوند می خورد ( که همان ایجاد نیروی مخالف توسط خودانسان است برای ایجاد تعادل).مثلا کسی که تهدید شده برای جبران این شکاف،قدرت کسب می کند و رئیس یک اداره می شود ودائم کارمندانش رابه اخراج تهدید می کند تحت فشار قرار دادن کارمندان مثل پیوند خوردن پرتقال است با حنظل که قطعا میوه شیرینی نخواهد داد.

                                                                                                                            با تشکر