سی دی وادی ششم
وادی ششم: حکم عقل را در قالب فرمانروای بزرگ کاملاً اجرا کنیم
بخش اول(سی دی 1)
در وادی های گذشته مساله تفکر مطرح شد و اینکه تفکر می تواند مثبت باشد یا منفی.ممکن است تفکر کنیم برای کشف داروی درمان یک نوع بیماری خاص و یا ممکن است تفکر کنیم برای کشیدن نقشه سرقت از یک بانک.

تفکری که منطقی و درست باشد را تعقل می نامیم و کاری که درست و منطقی باشد را کار معقول. تفکری که به راه خیر و مثبت بیانجامد تعقل و تفکری که به راه منفی و نامعقول بیانجامد تفکر شیطانی، منفی، ضد بشری، ضد انسانی و یا تفکر حیوانی می نامیم. باید یک سیستمی وجود داشته باشد که تشخیص دهد کاری که می خواهیم انجام دهیم و یا افکار و اندیشه ای که داریم مثبت است یا منفی. بنابراین زمانی که تفکر می کنیم، یک مقام بالاتر باید ناظر باشد بر این تفکرات و به ما بگوید که درست است یا غلط، این راهی که می رویم به راه ختم می شود و یا به چاه. این مقام و مرجع بالاتر عقل نامیده می شود.
حال چرا می گویند: عقل؟
عقل یک کلمه عربی است، از پره های بینی شتر طنابی رد می کردند که عقال نام داشت، شتر سوار با کشیدن آن ها به چپ یا راست می توانست شتر را هدایت کند. بنابراین عقال به معنای هدایت کننده است و کلمه عقل از همان عقال گرفته شده.
حال این سیستم و مرجع بالاتر باید بتواند مسائل و شرایط را بررسی کند. پس اگر می گوئیم که انسان یک شهر و یا کشور بزرگ است واقعا به همین صورت است. چه سیستم های کنترلی و نظارتی پیشرفته ای در اندیشه ما وجود دارد که خودمان اصلا از آن ها خبر نداریم. این سیستم نظارتی همان عقل است.
عقل برای اینکه بفهمد کاری که قصد انجام آن را داریم درست است یا نه، نیاز به یکسری اطلاعات و آگاهی ها دارد.اگر به ظاهر خیلی چیزها بنگریم مساله مهمی نیست اما زمانی که به بطن مسائل پیش می رویم متوجه می شویم که مثلا در لحظه انواع و اقسام صداها پیرامون ما وجود دارد که ما هیچ کدام از آن ها را نمی شنویم یا اینکه چشم ما خیلی مناظر را در طول روز می بیند اما همگی را ضبط نمی کند، فقط بخشی از آن را که ما لازم داریم را در اختیار ما می گذارد.
پس این منابع اطلاعاتی باید کجا باشد؟
ما یکسری از معقولات اولیه را می دانیم مثلا؛ جزء از کل کمتر است یا از زمان، شب و روز و فصول و... آگاهی داریم و بسیاری از مطالب دیگر. ما می دانیم بعضی چیزها را نباید بخوریم، از بعضی چیزها می ترسیم، ارتفاع را می شناسیم و می دانیم که نباید از ارتفاع پرید.
حجم زیادی از اطلاعات وجود دارد که ما باید قیاس کنیم. هر کاری که می خواهیم انجام دهیم بلافاصله باید وارد سیستم فکری شود و عقل آن ها را بررسی کند، سوابق را در بیاورد، نظایرش را در بیاورد و تعیین کند که این کار درست است یا غلط. مثل یک قاضی، قاضی باید پرونده ها و مدارک رابخواند، حرف های طرفین دعوا را گوش کند و بعد تصمیم بگیرد. درون انسان هم مثل دادگاه می ماند، یک قاضی وجود دارد و دو طرف دعوا، قاضی برای حکم دادن هم باید از همه چیز کاملا مطلع باشد و هم عقلش از دو طرف دعوا بیشتر باشد.
ٌ عقل در تکامل مانند ماشین تابع خود می باشد در حالی که روح با لطافت منحصر به فرد خود، با اراده عقل رهبری می شود ٌٌ
از این جمله چنین بر می آید که عقل از روح بالاتر است و روح را باید عقل رهبری کند.
یک دادگاه را در نظر بگیرید، یک فرشته که شخص را به خوبی هدایت می کند( روح این نقش را بازی می کند) یک نفر هم که شخص را به بدی هدایت می کند( جن این نقش را بازی می کند) و قاضی که همان نفس است و در راس آن عقل قرار می گیرد، عقل باید تصمیم نهایی رابگیرد. در اینجا مشخص می شود که اگر روح هم حرفی بزند و حرکتی انجام دهد، اما در نهایت تصمیم گیرنده عقل است،عقل می تواند روح را رهبری کند، حرف روح را بپذیرد و یا نپذیرد بنابراین روحی که در وجود ما هست ظرفیتش را از عقل می گیرد.
با این تفاسیر فهمیدیم که چگونه عقل می تواند روح را هم رهبری کند و خودش تابع خودش است و خودش ذره ذره خودش را زیاد می کند به این ترتیب اگر یکبار به آتش دست زدیم و دستمان سوخت بار دیگر نزدیک آتش نمی شویم. تجربیات ما در پرونده عقل ثبت می شود و از آن ها استفاده می کنیم.
عقل یکی از حساس ترین و مهمترین مولفه های انسان است که در این وادی به تفضیل به آن پرداخته می شود.
کار عقل هرچه قدر حساب شده تر و درست تر باشد انسان در صلح و آرامش بیشتری است و هرچه قدر عقل کمتر باشد در بد بختی بیشتری است.
همه موجودات هستی در تفکر هستند حتی یک سنگ هم دارا تفکر و عقل است ولی میزان این عقل در بین موجودات هستی متفاوت است، حتی در بین گیاهان، به این صورت که اگر پشت یک درخت دیواری 5 متری بچینند درخت خود را به سمت نور کج می کند، درختی که خود را به سمت نور کج کرده و یا آب را از دل زمین به درون خود می کشد قطعا دارای تفکر و اندیشه است ولی به میزان خودش.
این عقل آغاز و پایانی ندارد، ما نمی تواینم بگوئیم این عقل چه زمانی شروع شده، این اشتباه است که بگوئیم از زمانی که از مادر متولد می شویم عقل شروع می شود، این مغز است که با تولد شروع می شود اما عقل را نمی توان گفت که از چه زمانی شروع می شود.
هدف این است که در مسیر تکاملی به فرمان عقل نزدیک شویم، رسیدن به فرمان عقل به راحتی امکان پذیر نیست فقط می توانیم به آن نزدیک شویم، اهمیت نزدیک شدن به فرمان عقل به حدی است که تمام هدف در مسیر تکامل رسیدن به این نقطه است. ما انسان ها همگی می دانیم چه کاری خوب است و چه کاری بد اما در انجام دادن و یا ندادن آن ها ناتوان هستیم، زمانی که توانستیم کاری که خوبی آن را می دانیم انجام دهیم و کاری که از بد بودن آن آگاهیم را انجام ندهیم آن وقت است که به فرمان عقل نزدیک شده ایم.
منظور این است که عقلی که ما از زمان آغاز آن آگاه نیستیم می داند چه کاری غلط و چه کاری درست است و در نهایت هر انسانی به روشنی می داند چه کاری درست و چه کاری غلط است چون تمام انبیاء الهی به ترتیب که آمدند خوب و بد را برای ما مشخص کردند، تنها مساله ای که وجود دارد این است که ما نمی توانیم آن ها را انجام دهیم.
رسیدن به فرمان عقل مساله بسیار پیچیده ای نیست همین که ما می دانیم باید قبل از خواب دندان هایمان را مسواک بزنیم و این کار را هم انجام دهیم یعنی اینکه یک قدم به فرمان عقل نزدیک شده ام
ٌ عقل کل مانند خورشیدی می ماند که به تمام هستی و نیستی می تابد و ما و همه موجودات بسان خانه ای هستیم که از یک روزنه نور وارد آن می شود، البته این روزنه به صورت خودکار عمل می کند به عبارتی هرچه ما به طرف ارزش ها حرکت کنیم این روزنه بزرگتر می شود ٌ
ما هر کدام دارای تفکر و اندیشه ای هستیم، کل هستی هم دارای تفکر و اندیشه است. یک مزرعه را در نظر بگیرید که انواع گیاهیان، درختان و حیوانات در آن وجود دارد. هرکدام از آن ها تک به تک دارای تفکر و اندیشه هستند یعنی یک دانه گندم، یک سلول اطلاعاتی هستی است، هر خوشه هم دارای یک سری اطلاعات هستی ، هر درخت و حتی یک کرم هم یک سلول از اطلاعات هستی هستند. زمانی هم که صور آشکارشان یعنی فیزیک و جسمشان از بین برود و بمیرند، صور پنهان آن ها در یک بعد دیگر به هستی خود ادامه می دهند پس هر کدام جزء به جزء دارای اطلاعاتی هستند و کل آن سیستم و مجموعه هم اطلاعات کل و عقل کل است. یا در کامپیوتر هر بایت، یک سلول اطلاعاتی است و کل کامپیوتر هم دارای یک سلول اطلاعاتی است. ما هر کدام دارای عقل و اطلاعات جزئی هستیم و کم کم به عقل بالاتر می رسیم و اطلاعات کل هستی هم به همین ترتیب است. یعنی لوح محفوظ فقط یک کتابخانه نیست که تمام اطلاعات و اسناد هستی در آن موجود است. از زمان خلقت یا قبل از خلقت تا ابدیت ( آرشیو) ، بلکه علاوه بر این لوح محفوظ اصلی و اساسی، کلیه موجودات هستی هستند که تمام اطلاعات هستی در آن ها ثبت شده و موجود است. بنابراین هستی اطلاعاتش را به همدیگر منتقل می کند یعنی کل هستی اطلاعات همه را جمع می کند بعد آن هایی که مناسب بود دوباره بازتاب می دهد به همه هستی.
تمام اتفاقات و کند و کاوهایی که در زمین رخ می دهد به سماع می رود،آنجا این اطلاعات را بررسی می کنند،آنالیز و تکمیل می کنند و به زمین باز می گردانند و این رفت و برگشت اطلاعات دائما بین زمین و سماع در حال انجام است.
بنابراین همه اطلاعات از کل هستی، از تجربیات هستی و از کل اطلاعاتی که در هستی وجود داشته گرفته می شود.او مثل خورشید می تابد و همه ما مثل خانه هایی هستیم که نور از روزنه ای به داخل آن می تابد حال هرچه این روزنه بزرگتر باشد نور بیشتری وارد خانه می شود انسان هم به همبن ترتیب است، هرچه در صراط مستقیم پالایش، تلاش و کوشش بیشتری داشته باشد این روزنه بزرگتر می شود و اطلاعات بیشتری دریافت می کند
ٌ به عبارتی هرچه ما به سمت ارزش ها حرکت کنیم این روزنه بزرگتر می شود در نتیجه نور عقل بیشتری وارد خانه ما می شود و هر چه به سمت ضدارزش ها و تاریکی ها حرکت کنیم این روزنه تنگ تر می شود ٌ
حرکت به سمت تاریک ها مثل این می ماند که به ما بگویند: این کار را نکن، ما هم از مضر بودن آن آگاهی داریم اما باز آن کار را انجام می دهیم.
ٌ عقل از موادی تشکیل شده که ما هنوز ذره ای از آن را نمی دانیم و عقل هرچه باشد از پوست و گوشت و استخوان نیست به همین خاطر است که فنا ناپذیر است و با مرگ از بین نمی رود.
ممکن است بگویند: پس مغز چیست؟ مغز جایگاه یا وسیله ای یا مترجمی است برای عقل همانطور که زبان ابزاری است برای چشیدن و سخن گفتن. عقل در شهر وجودی ما نشان از یک فرمانروای بزرگ و عادل است که نشان از قدرت ما فوق دارد و یا به دیگر سخن فر ایزدی دارد ٌ
عقل فر ایزدی دارد چون به سمت نیکی ها هدایت می کند. در حقیقیت فرمانروای ما عقل است . اگر فرمانروای یک کشور انسانی عاقل، فکور، درستکار و نیک اندیش باشد آن کشور به مرور آباد می شود. اگر فرمانروا خوب نباشد و نالایق باشد آن کشور نابود خواهد شد.
اگر عقل فرمانروا در هر انسانی درست کار کند انسان در صلح و آرامش است اگر درست کار نکند در بدبختی و بیچارگی است.
اجرای کلیه فرامین این فرمانروای بزرگ ما را به راه مستقیم و رسیدن به هدف والای انسانی یا صلح و آرامش می رساند تا به جایی برسیم که بگوئیم: شو، شود!
شو،شود فقط مختص خداوند نیست بلکه انسان ها نیز دارای این ویژگی هستند و خیلی از انسان ها نیز قادر به استفاده از آن نیستند، می خواهند شب ها مسواک بزنند اما نمی توانند، می خواهند ....
رسیدن به نقطه شو، شود مرحله ای است که در زندگی خود به هر چه فرمان بدهیم بتوانیم آن را به اجرا در آوریم.
همواره در زندگی دو صدا در درونمان با ما حرف می زند که یکی به ارزش ها دعوت می کند و دیگری به سمت تاریکی ها و ضد ارزش ها. صدایی که به سمت ارزش ها دعوت می کند صدای عقل است و صدایی که به سمت ضدارزش ها دعوت می کند صدای نفس اماره است.
همیشه این درگیری بین عقل و نفس اماره وجود دارد که در نهایت یکی از این دو باید پیروز شوند. عقل فرمانروای عادلی است که نزدیک شدن به آن و اجرای فرامین آن ما را به صلح و آرامش نزدیک می کند ولی در مقابل آن نفس اماره ای وجود دارد که فوق العاده زیرک و باهوش است و تمام تلاشش این است که ما فرامین عقل را انجام ندهیم و به سمت تاریکی ها برویم.
نفس اماره که بالاترین مرحله نفس در حیوانات است انسان را به طرف امیال خودش می کشاند. یک حیوان وقتی یونجه می بیند کاری ندارد که آن یونجه مال چه کسی است،آن را می خورد. کسی هم که در مرحله نفس اماره است اگر میلی پیدا کرد به مسائل دیگر کاری ندارد، دنبال آن می رود. اگر طلایی دید مثل آن حیوان کاری ندارد که مال چه کسی است آن را بر می دارد.
یک شهر را در نظر بگیرید.....
بخش دوم (سی دی 2)
حکم عقل را در قالب فرمانروای بزرگ کاملاً اجرا نماییم
ما قبلا" جسم خود را به یک شهر تشبیه کرده بودیم.و اکنون جسم خود را به یک شهر و یک سرزمین تشبیه می کنیم و برای این سرزمین (جسم) نفس و عقل و برای سایر نیروها شخصیت هایی را خلق می کنیم تا موضوع کاملا" روشن شود.
وقتی که شهر شد,اجتماعات شد. برای اداره اش یک سری قوانین لازم است.همه ی اقوام ها دارای یک سری قوانین هستند.همیشه یک رئیس قبیله و یک شورا وجود دارد و طبیعتا" در هر شهری همه جور آدمی وجود دارد.
فرض کنید در این سرزمین سایر اقوام ها یافت می شود.انسانهای وحشی , انسانهای فاسد,انسانهای صالح و پیشرفته.همینطور در این سرزمین شورایی وجود دارد که بزرگان تمام اقوام در آن شهر جمع شده اند و کلیه ی تصمیم ها و خواسته ها در این شوراها مورد بررسی قرار می گیردو نتیجه ی آن به عرض حاکم یا فرمانروا می رسدو اگر فرمانروا آنرا درست تشخیص داد.فرمان صادر می گردد تا خواسته ها و فرامین به اجرادر بیاید.
حال نکته ی مهم اینجاست که تا زمانی این شوراها تصمیم منطقی و عقلائی بگیرد,مشکلی ایجاد نمی شود و همه چیز در صلح و آرامش است ولی وقتی شورا در اثر فشار روئسای قبایل وحشی,فاسدها و منحرفین تصمیم های غیر منطقی بگیرد.اوضاع تغییر می کند,زیرا فرمانروای بزرگ ویا عقل دستور و فرامین را جهت اجرا صادر نمی کند.
مثلا" در همین سیستم ما, ما به سمت ارزشها حرکت می کنیم.حال اگر در همین سیستم عناصر منفی زیاد شوند چه می شود؟قدرت در اختیار آنها قرار می گیرد و فساد و تباهی در همه جا خودش را نشان خواهد داد.پس اگر در حال حاضر همه چیز درست و در مسیر خودش حرکت می کند به این خاطر است که عقل کلی,دانایی کلی بر کل سیستم حاکم می باشد. وقتی عناصر نامطلوب پیدا می شود یا به آنها تذکر داده می شود یا آموزش و یا خودشان می روند یا بیرونشان می کنند.
بنابراین در شهر وجودی هم همینطور می باشد.هر انسان یک سری خواسته ها دارد که نامعقول است و هرطور شده می خواهد به خواسته هایش برسد.اما عقل همیشه خوبی را میخواهد ,هیچوقت بدی را نمی خواهد.مثل پدر یک خانواده که هیچ وقت بد خانواده اش را نمی خواهد.اما ممکن است قبایل وحشی(جهل,خودخواهی,نادانی) منیت وتکبرشان زیاد شود و خواسته های خودشان را به اجرا در بیاورند و عقل را از بالا به پایین بکشند.
به این دلیل که وقتی اعضاء یک سری قوانین غیر منطقی و غیر عقلانی را به عقل میدهند تا آن را امضاء کند. اما وقتی عقل این کار را نکرد ,آنوقت با کودتا و تهدید کردن و تحت فشار قرار دادن مجبورش میکنند.
قبایل وحشی با تزویر و خیانت و انواع و اقسام وعده های فریبنده و هزاران دلایل واهی و دروغین بقیه ی نادانان را با خود هماهنگ می کنند .چون وقتی می خواهندیک توطئه ای انجام دهند,دانایان قبول نمی کنند.چون می دانند با این کار تیشه به ریشه ی خود می زنند ولی نادانان چون ساده اند و چیزی نمی دانند فوری قبول می کنندو تشکیل نیرو می دهند و کم کم گسترش پیدا می کنند وبا خودخواهی و منیت یک آدم پست و منفی را رئیس خودشان می کنند.که در واقع رئیسشان همان نفس اماره است و نفس اماره هم یعنی هر چیزی را که بخواهد دستور می دهند.
آنوقت بر علیه فرمانروای لایق یک کودتای بی سر و صدا انجام می دهند و در این شرایط عقل کاملا" از قدرت کنار گذاشته می شود.عقل هست اماقدرت دیگر دست او نیست و در حاشیه گذاشته می شود و برای حفظ ظاهر قضیه, عملا" دستور می دهداما تمام امور در دست نفس اماره است و تمام خواسته ها نا معقول است.
خواسته های نا معقول انسان را وادار می کند دروغ بگوید, خیانت کند و به هوس هایش پاسخ مثبت دهد ,مواد مصرف کند و هزاران کار دیگر...
حالا دیگر ساکنین این شهر عظیم در اثر فساد,افکار منفی و مال اندوزی و...غرق در سرمستی و غرور هستند و تخریب ها را متوجه نمی شوند.در واقع همه چیز آزاد استو هیچ نظم و قانونی ندارد و قتی اینطور شد ,این شهر شش ماه هم دوام نخواهد آورد و نابود خواهد شد.طوری می شود که دیگر کسی امنیت نخواهد داشت.اولش همه چیز خوب است و مثل رویا می ماند ولی آخرش به بدبختی می رسد و انسان در گیرفساد ,ناامیدی,افکارمنفی و زیاده طلبی و گاهی درگیر انتقام می شود.و انتقام بدترین نوع ضدارزش است.چون وقتی درگیر انتقام می شوی دائما: تحت فشاری و وقتت را تلف می کنی چون حاضری تمام زندگی خودت را تباه کنی ,تا دیگری را زجر بدهی که چی شود؟برای چه؟
خداوند قصاص را قرار داده است ,ولی خداوند بخشنده ی مهربان است.خداوند می گوید می توانی انتقام بگیری ,اما می گوید من باشم می بخشم .یعنی چه؟یعنی می خواهد ما هم بخشنده باشیم.
وقتی ساکنین شهر انسان (جسم)در اثر فساد و افکار منفی و زیاده طلبی و انتقام و مال اندوزی,مصرف قرص و مشروبات الکلی غرق در سر مستی شدند که اصلا" متوجه نمی شوند ,اصلا" این تخریب ها برای چه هست؟چرا من این بیماری را گرفتم؟یک مقدارش ممکن است ژنتیکی باشد,ولی بقیه اش که دیگر ژنتیکی نیست.
وقتی غرق در این مسائل باشیم,اندک اندک انهدام آغاز می گردد و انهدام در بدنش خودش را به صورت انواع و اقسام بیماری ها خودش را نشان می دهد.کشور (جسم) را تا سر حد نابودی و سقوط کامل پیش می برند,تا زمانی که یکی از اعضای شورا به نام نفس سرزنش کننده (لوامه) دست به اقداماتی بزنند.در واقع باید یکی از این شورا بلند شود و جلوی نفس امر کننده را بگیرد و برای درست کردن شهر وجودی شروع کند به نکوهش و سرزنش سایر بزرگان و آنها را از خواب گرانقدر بیدار کند.(وجدان) وبا تدبیر و مشارکت سایر بزرگان بتواند بدون کودتا و خون ریزی قدرت را از دست نفس امر کننده بگیرند.البته یک مرتبه و ناگهانی نمی توان این کار را کرد.نمونه اش را می توانیددر مسئله ی اعتیاد ببینید.یا مثلا" نمی توان یک مرتبه شخص بی سواد را باسواد کرد.
پس وقتی می خواهند قدرت را از نفس امر کننده بگیرند ,باید با دانایی و آگاهی باشد.
نفس امر کننده هم خسته می شود و دیگر آن توان اولیه را ندارد.چون اداره ی یک سیستم نامرتب و به هم ریخته انرژی و قدرت زیادی از آدم می گیرد.یک مصرف کننده هم آنقدر مصرف کرده است که دیگر خسته شده است و این در تمام ضدارزشها صادق است.
حال بزرگان دوباره دنبال فرمانروای بزرگ یا عقل می روند و او را با شرط و شروطی بر می گردانند.البته نه قدرت کامل را.البته این اوضاع ادامه دارد و اوضاع بهتر می شود.گاهی بزرگان شهر و ساکنین راه ثواب را در پیش می گیرند و گاهی راه خطا را .و هر وقت خطا می کنند بلافاصله پشیمان و نگران می گردند و به دنبال صراط مستقیم می گردنند.گاهی اوضلاع خوب است و همه چیز در حالت صلح و آرامش است و گاهی اوضاع کاملا" آشفته و به هم ریخته است ولی به طور کلی ,هم شورا و هم ساکنین شهر در حال تصفیه و پالایش خود هستند.تا از ضدارزشها دوری جویند و راه ارزشها را در پیش گیرند.تا اینکه یک روز بزرگی دیگر از این شورا بلند شود...
وقتی نفس امر کننده بود دائما" در حال امر کردن بود,که این کار را بکن و آن کار رانکن.بعد بزرگ دیگری را می آورند به نام نفس لوامه یا سرزنش کننده یعنی همان وجدان.وقتی انسان وارد نفس سرزنش کننده می شود,وقتی کار ضدارزش انجام داد بعد پشیمان می شود.یعنی از مرحله ای که همه ی کارهای ضدارزش را انجام می داد و پشیمان نمی شد.حالا وقتی انجام می دهد پشیمان می شود و خودش را سرزنش می کند.در واقع با این کار دارد خودش را تصفیه می کند.
تا اینکه روزی بزرگی از این شورا بلند می شود و نام او نفس مطمئنه است و ما نیک می دانیم اگر روزی نفس مطمئنه به قدرت برسد آن روز ,روز فرمانروایی ,فرمانروای عادل یا عقل خواهد بود و آن روز روزی خواهد بود که ما به فرمان عقل نزدیک می شویم.
چون نفس مطمئنه هر چه می گوید معقول و منطقی است و هر چه بخواهد قابل اجراست چون مطمئن است.آنوقت فرمان عقل کاملا" با هم مطابقت دارد.
یک کشور را در نظر بگیرید که همه ی انسانهای آن صالح و پاک و فرمانروا هم,فرمانروایی عاقل با فر ایزدی.این دو تا که با هم کار کنند آنوقت می توانند آن شهر یا کشور را به ابادانی برسانند.
حال حکایت این فرمانروای بر کنار شده و ریاست شورا,حکایت ما می باشد که بر اثر فرمانروایی نفس امر کننده,همه چیز ما به بدبختی کشیده شده است.هر زمان که تصمیم می گیریم یأس و ناامیدی ,ناکامی و مسائل ضدارزشی را کنار بگذاریم بلافاصله توسط رئیس شورا ,که جناب نفس امر کننده می باشد .دستور می دهد و تمامی اراذل و اوباش و سربازان وحشی که تشبیه به القای افکار منفی می باشند به سر تا سر کشور وجودی ما تاخت و تاز می کنند و تمامی شهر ما را به لرزه و ناامیدی در می آورند.مثلا" :میخواهد خلاف نکند ,اما شرایطی پیش می آید که خلاف کند.اما اگر توانست از این مرحله بیرون بیاید,آنوقت به آرامش می رسد.
بنابراین وقتی می خواهید کارهای ضدارزش ندوری کنید ,تمام نیروهای منفی و انواع و اقسام القاءها به سراغتان می آیند تا نگذارند.چون وقتی در نفس سرزنش کننده قرار دارید جزء نیروهای منفی به حساب می آیید و وقتی می خواهید وارد نیروهای مثبت شوید اجازه نمی دهندو با تمام توان و قدرت مانع شما می شوند.نیروهای مثبت هم به این راحتی شما را قبول نمی کنند,باید امتحان پس بدهید تا قبولتان کنند و شما را در جرگه ی خصوصی خودشان شما راه دهند.
بنابراین راه چاره فقط در یک چیز است,که از اکنون سعی کنیم فرمان عقل را به اجرا در آوریم و برای انجام این حرکت لازم نیست,دست به حرکت های بزرگ بزنیم و کارهای شگفت انگیز انجام دهیم .مثلا" اگر عقل ما فرمان می دهد به حمام برو یا زباله ها را بیرون بگذار یا هزینه های اضافی را حذف کن و در کار دیگران دخالت نکن به فرمانش توجه کنیم تا به آرامی بتوانیم فرمان های بزرگتر را اجرا نمائیم و بدانیم تا زمانیکه فرمانبردار عقل نشویم,هرگز قادر نخواهیم بود که به فرمانده ی لایقی تبدیل شویم. و اینکه از فرماندهی عقل تا فرماندهی نفس اماره ,از نظر مکانی کمتر از یک مو فاصله است .ولی از نظر زمانی هزاران هزار سال به طول می انجامد.پس آن کنیم که فرمان است.
شادباشید
با احترام : گروه وبلاگ نویسان
نمایندگی قزوین
92/10/26
كنگره 60 تشکیلات تحقیقاتی مستقلی میباشد که به منظور رهايي معتاديني كه همواره خواستار رهایی از دام اعتياد بوده اند و راه حل منطقي براي درمان خود پيدا نكرده اند تشكيل گرديده است اين كنگره بر اساس اصل پذيرفته شده كمك يك فرد رها شده از اعتیاد به فرد در حال مصرف مواد مخدر یا معتاد متشكل شده است . اساس كار ما بر مبناي محبت ، عقل و ايمان است . در جلسات هر عضو راجع به تجربه و دانش خودش در مقوله اعتياد سخن مي گويد و از نصيحت كردن پرهيز مي نمايد ما به هيچ گروهی وابسته نيستيم و از نظر مالي به خود متكي مي باشيم و مي توانيم حامياني داشته باشيم و حامیان می توانند در اجرای اهداف کنگره 60 نقش بسیار سازنده ای داشته باشند .