متن کامل سی دی غم { مهندس دژاکام }

 به نام خدا

 یاد این قطعه افتادم که آن قدیمها می گفتند: یادش بخیر لوطی حیدر، لوطی قنبر، لوطی مفر قلندر، همه مردای خدا، همه با حسن و صفا، آخه نکنه تو راست بگی، آخه زمونه عوض شده، کسی زندون نرفته تو تنش خال نداره گاهی اوقات دو پکی بنگ نزنه لوطی نیست، لوطی باید کفتر باز قهار باشه، بدونهاز اون دورای دور یه کفتری چه رنگیه؟ طوقیه یا قرقیه؟ دم سیاست یا خونه بمونه یا لامذهب بی دین اصلاً هر جاییه؟ واقعاً یخورده این زمونه عوض شده.

 من در سال 1348 وارد دانشگاه شدم که شماها بعضی هاتون اصلاً کرمان، یزد و سیستان و بلوچستان دانشگاه نداشتند. مراکز استانها دانشگاه نداشتند حالا چه رسد به شهرهای درجه 3و4 نزدیک 38 سال مهندسم مهندس برق از بهترین دانشگاههای آن زمان که در آن زمان کل ایران ورودی دانشگاههای مهندسی اش 500 تا نبود و سالی 500 تا فارغ التحضیل نمی داد بیش از 40 سال مهندسم بنابراین با روشنفکری دانشگاهی آشنایی دارم و صاحب نظرم.

 از آن زمان چیزی که به نظرم می رسد: روشنفکر یعنی مخالف حکومت، خواه حکومت شمر باشد خواه یزید باباشد یا حکومت هر کسی باشد باید مخالفت کند باید با سنتها مخالفت کند حالا سنتها می خواهد خوب باشد یا بد، باید با دین مخالفت کند باید با خدا مخالفت کند کسی که با اینها مخالفت کند تا آنجایی که من دستگیرم شده این می شود روشنفکری.

 

وقتی هم نگاه می کنی به سابقه روشنفکرهای داخلی و خارجی: یا می بینی در اطاق گاز خودشان را خفه کرده اند ( خودکشی )یا تفنگ را گذاشته اند زیر چانه شان گلوله شلیک کرده اند از مخشان بیرون رفت یا تا آخر عمر در تیمارستان بودند. و آنچه به مردم گفتند در آخر سر خودشان آمد.

 فیلمهای قدیم : ما داشتیم :

 رومئو ژولیت بود، داستان وسترن بود، برباد رفته بود یک سری فیلمهای عشقی خانوادگی و چه و چه بود ولی فیلمهای حالا رو که نگاه می کنی: زابیه، قیافه های چندش آور، در شهر کرمها حمله کرده اند، یکسری Vampire هستند که خون آشام شده اند یکسری خون آشام هستند تکه پاره می کنند. توی فیلمها می بینی با تبر کله را نصف می کنند و با ساطور می زنند سر دیگری و خون می پاشد به در و دیوار همه اش تنفر، کینه، خشونت، همه اینها رواج پیدا کرده چرا اینگونه شده ؟ برای اینکه ما دو عنصر مهم را از اجتماع گرفته ایم: یکی عشق است

 عشق رو گرفته ایم و از آن صحبت نمی شود. در روانپزشکی و روان شناسی جای عشق خالی است و صحبتی به نام عشق وجود ندارد در صورتی که مهمترین اصلی است که روابط بین انسانها را مشخص می کند. مطلبی هست که می تواند باعث سعادت انسانها شود باعث کینه انسانها شود باعث خشونت انسانها باشد، باعث خودکشی، قتل، جنایت، باشد و باعث خیلی چیزها می تواند عشق باشد.

 عنصر دوم عنصری هست که: خدا را گرفته ایم

 وقتی عشق را گرفتیم جایش زامبی، انسان گرگ نما، تبر، خون دادیم: جای خدا رو گرفتیم چه دادیم؟

 خدا یک کلمه نیست. به قول یکی از بزرگان خدا یک بی نهایت است.

 مطالبی رو که صبح تا شب در مورد خدا صحبت می کنیم رو نگاه کنیم: خدایا شکرت، وقتی در اضطراب هستیم؛ خدایا کمکم کن، خدایا شفایش بده، خدایا از زندان آزادش کن، خدا خفه ات کند، خدا بکشت، خدا لعنتت کند، خدا حفظت کند، خدا بیامرزدت، خدا نگهدارت باشد، خدا فقط باید انتقام مرا از تو بگیرد، یک روزی خدا یقه ات را می گیرد و خیلی خیلی مسائل دیگر. ما جای خیلی از اینها چه می خواهیم بگذاریم؟

 کسی که در زندان هست و خدا خدا می کند، چه می توانیم بهش بدهیم؟ کسی که مریض است و دارد می میرد خدا را بگیریم چه را می خواهیم به او بدهیم؟ بذاری جلوش؛ متأسفم شما 2 ماهه دیگر می میرید و ما کاری نمی توانیم بکنیم. ولی آنکه معتقده خدا هست تا لحظه آخر معتقده که معجزه بشه.

 اصلاً خدا وجود نداشته باشد، بیخودی باشد، الکی باشد، یک روزنه است، یک ریسمان است که به آن چنگ می زنید. اگر اینرا حذف کنید می خواهید چه کار کنید؟ وقتی من روزم به صبح نمی رسد می گویم خدایا انتقامم را بگیر، خدایا حقم را بگیر، وقتی خدا را ندارم کارد برمی دارم قمه برمی دارم و می روم شکم یارو را پاره می کنم چون هیچ اعتقادی به هیچ چیز ندارم.

 پس دو عنصر بسیار کلیدی را از انسانها گرفته ایم. در زبان انگلیسی هم خدا را که گرفتند و گفتند گاد دمن و چه و چه، آنهایی که انگلیسی بلدند می دانند که به جای خدا یک فحش و ناسزایی می گذارند، نمی خواهم اسمش را بیاورم، در فیلمهای خارجی اگر ببینید: خوشحال می شوند این کلمه را تکرار می کنند ناسزا می خواهند بگویند آن کلمه تکرار می شود. فحش زشت و زننده ای را گذاشته اند جای خدا.

 اصلاً این دو عنصر را حذف کن چه می خواهی بهش بدهی؟ می شود ترک های سقوط آزاد: تریاک و هروئین رو می گیری هیچ چیزی را هم به جایش نمی دهی. بنابراین باید بهش امید بدهی، نسبت به این جهان هستی مثل تار مویی می مانید.

 می خواهید راجع به کل وجود انسانی صحبت کند می خواهد کل انسانها رو توجیح کند. این کار کار درستی نیست پس ببینید کار انسان به کجا کشیده است. فیلمهایمان آنگونه شده است. روابط اینگونه شده است. وصلتها اینگونه شده است. خانواده ها که کانون خیلی محکمی بود ( حالا باز در کشور ما کمی ادامه دارد ) در خیلی خود از کشورها کاملاً ضعیف شده و مشکلات متعدد تمام این مسئله هم ، جایی که من می دانم.

 ما خیلی تحت الشعاع غرب قرار گرفته ایم آنهایی که جنایتهای فجیعی انجام می دهند، غربی هستند و آنهایی که بمب گذاری می کنند نیز غربی هستند و زائده و هسته و تخمه مرکزی اش را کسانی دیگر، پس تحت لقای روشنفکری نباید هر چه آنها می گویند انجام دهیم. باید یک خورده فکر کنیم فرمانروایان زمان کسانی هستند که  می سازند تولید می کنند آبادانی می کنند و آبیاری می کنند کسانی که تخریب می کنند اینها فرمانروایان زمان نیستند فروانروایان شیطان هستند فرمانروایان اهریمنند اینها آدمهای ویراگری هستند. بنابراین ما باید به این دو نکته توجه کنیم: مسئله عشق، مسئله خداوند.

 800 سال پیش یا چقدر پیش حافظ این شعر را گفته: همه اش امید است: خشونت نیست، زامبی نیست، بی قراری و بی عشقی نیست.

 یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور: یکی از قصه های قرآن است که حضرت یوسف پسر یعقوب بود و چند تا برادر داشت برادرها می برند و او را به چاه می اندازند، محلی که سکونت می کردند نامش کنعان بود یوسف از کنعان رفته بود می خواهد برگردد به شهر خودش حضرت یعقوب دائماً گریه می کرد. دارد می گوید غم نخور، مشکلی الآن داری درست می شود برمی گردد.

 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور : حزن غم اندوه روزی درست می شود غم نخور، یه امیدی می دهد و می گوید برمی گردد و یوسف هم برگشت بالاخره

ای دل غم دیده حالت بد شود دل بد مکن : ای دلی که غم داری حالت بهتر می شود این غم دائمی نیست دلت را بد نکن

 این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور :حالت خراب است، ناجور است، بی سامان هستی مشکلات داری سامان پیدا  می کنی صبر کن، حوصله کن، خودت را ناراحت نکن.

 دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت :این جهان هستی، فامیل، همسر، دوست، هر چیزی اگر دو روزی با خواسته ما جلو نرفت.

 دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور: این گردش روزها، همیشه یکسان نیست، همیشه بر علیه تو نیست، تغییر می کند.

 حال مشو نومید چون واقف نیستی از سر غیب: ناامید نشو، تو از اسرار کائنات آگاه نیستی چقدر دنیا چرخید چقدر چرخ می چرخد دو روزی درگیری و این تغییر می کند الآن ممکن است چیزهای کوچکی را از دست داده باشی ولی پس فردا به چیزهایی بزرگتری دست پیدا می کنی.

 باشد اندر پرده بازیهایی پنهان غم مخور : پشت پرده بازیهایی پنهان است غم نخور ممکن است تقدیرهای دیگری رغم بخورد.

 حافظا در کنج نقد و خلوت شبهای تار : جافظ شما هر کس رو می گوید

 تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور: تا دعا می کنی و درس قرآن را می خوانی غم نخور اینها اعتقاداتی است که بزرگان ما داشته اند اینها شاگرد یک سری مکتبها هستند این مکتبها الکی نیست. باید به آنها نگاه کنیم امیدوارم ما بتوانیم کاری کنیم که این دو عنصر وارد زندگیمان بشود.

 مطلبی می خوانم که برای 9/3/75 است یعنی 6 ماه قبل از اینکه من سفرم را شروع کنم  اینجا برای من هم مشکلات و ناامیدی های زیادی بود. امید است که در این روزها شما هم خوب باشید.

 استاد به شاگرد می گوید: در این بازی ما برای آنچه می گذرد جز بیان حق سخنی نداریم زیرا فرمان صادر شده و ما طبق آن فرامین به ادامه راه خود می پردازیم تا در این مسیر به آنچه می کاریم مطلوبترین آن به دستمان داده بشود و در همان راه به مصرف می رسد:

 فرامینی که صادر شد منظورم فرامین الهی است:

 فرامینی که: دروغ نگویم، فساد نکنم، رشوه نگیرم، پیمان شکنی نکنم، و........... منظورم این فرامین است دیگران را دوست داشته باشیم و یاری برسانیم، این نیست که شما هر چه می کارید درو کنید، ممکن است بکارید و درو نکنید، ممکن است لوبیا بکارید و تمام لوبیای شما را آفت بزند. درخت گردو دارید سرما می زند سیاه می شود. سیب و هلو و زردآلو دارید شکوفه کرده تگرگ می زند و همه اش خشک می شود. این امید را داریم که بهترین به ما داده شود و همانجا مصرف می کنیم، فرامین را به کار می بریم که توشه کنیم و به دیگران هم آموزش می دهیم. به دیگران هم می دهیم خداوند تبارک و تعالی است که انتخاب این مسیر را می نماید.

 در این مقولات همیشه راه نمایان بوده و آنکه حق بود نام آن جاویدان شد و آنچه ناحق است در خصوص خود به کارها و عملکردهای شیطانی پیوسته و عاقبت جزو راه گم کردگان گردیده است. آن چیزی که حق بود جاویدان بوده چه تفکر چه ایدئولوژی چه حرفی که می زنند و.... از بین نمی رود هستش می توانید نگاه کنید باطل وزین می رود شاید الآن به یکسری پول و نون و آب بدهیم از ما طرفداری بکنند ولی دو روز دیگر که ما نیستیم از هم پاشیده می شود. مثلاً چیزی که قرنها هست، مثلاً حافظ الآن 7یا8 قرن است که هست چون باطل نیست، مولانا هم همینطور.

 ما سعی و کوشش می نماییم  در مسیر درستی به آنچه خود ایمان راسخ داریم به بندگان خداوند تسلیم کنیم.

 داریم به بندگان تسلیم خداوند اهدا کنیم. کسانی که در مقابل اراده فرمان خداوند تسلیم هستند می شوند مسلمان در قرآن داریم که ابراهیم اسحاق یعقوب و..... مسلمان بوده اند خواص در این راه حتماً از جزئیات بدن و اجزاء جسمانی می دهند این انفاقهای متعدد که با جسم ظاهری انجام می شود نهایت گذشت و بردباری و صبر انسان باید در این خصوص نگران و غمگین نباشید که از نظر صورت ظاهر به درجه دیگری می رسید در عوض این انفاقها می شود که در نزد خدا تقرب یابید با از دست دادن پیکره های ظاهری می دانید که چیزی از آنچه هستید کاسته نمی شود.

 انسانهایی که خاص هستند در مسیر بهبود انسانها در مسیر اینکه انسانهای دیگر به راحتی

 و صلح و آرامش برسند حتی از جان خودشان هم می دهند یک گروه از انسانها بودند که این ضرب المثل در زبان پارسی برای آنها به کار می رود که: دیگی که برای ما نجوشه برای سر سگ بجوشه : یعنی اگر غذای داخل این دیگ برای من نباشد برای سگ باشد اصلاً به درد نمی خورد یعنی چیزی که منافع من در آن نیست هیچ ارزشی نداره چیزی که منافع من در آن است ارزش دارد، دیگی که برای من می جوشد ارزش دارد.

 انسانهایی هستند که خوشی و آسایش انسانهای دیگه برایشان مهم است. اینها حتی از عصاره جانشان و اعضای بدنشان می دهند و این کار کوچکی نیست. خانواده ای در کشوری ماشینشان خراب می شود در یخبندان و هر کار می کنند ماشینی نمی ایستد حتی لخت می شوند باز هم نمی ایستند آنها یخ می زنند اینجاست که می گویند: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند   

 موقعی ما می توانیم از عصاره جان یا اعضای بدنمان به دیگران بدهیم که به این قضیه معتقد باشیم( پاراگراف آخری) یعنی اگر انسان پیکر ظاهری حتی جانش را از دست بدهد چیزی ازانسان کاسته نمی شود زیرا انسان بقاء دارد بقاء در لباسهای گوناگون، مرگ بقاء است یک فنا نیبست.

 پس اگر خداوند و عشق را قبول داشته باشیم می گوییم دیگی که برای من نجوشد برای سر سگ بجوشد. آنموقع پا می گذاریم روی دیگران که برویم بالا و فقط خودمان و خودمان هستیم. اگر این کار را انجام می دهید نگران نباشید در عوض این انفاقها نزدیک به خداوند می شوید.

 غم ها و اندوه ها همیشه سر چشمه بدی نیست:یکبار هم اینرا مطرح کرده بودم هر چه غمه بد نیست هر چه اندوه هست بد نیست. تا یکی غمگین می شود می گوییم افسرده است بیا دیازپام بخور تو افسرده هستی. غم بزرگ می تواند انسان را به دو درجه پایین یا بالاترین مقام خاص الهی سوق بدهد سبب مهم نیست.

 غم بزرگ می تواند ما را به پست ترین نقطه برساند و یک غم ما را به بالاترین، یک غم     می تواند کاری کند که تبر برداریم و بزنیم چند نفر را بکشیم. یا با اسلحه برویم دبستان و بچه های دبستانی را بزنیم و خیلی کارها بکنیم و یا یک غم باعث ترقی و تکامل و صعود ما بشود.

 یکی را زندانی می کنند: شروع می کند به مطالعه کردن در زندان دکترایش رو هم می گیرد یا یک نویسنده بزرگ می شود یا مثل نلسون ماندلا یک سیاستمدار بزرگ می شود. یکی هم می رود زندان آنجا اگر یک مشکل داشت هزار تا مسئله منفی دیگر را هم یاد می گیرد.پس انسان فرق می کند که از آن چه نتیجه ای بگیرد.

  غلام همت آن رند عافیت سوزم           که در گدا صفتی کیمیاگری داند

 در گدا صفتی کیمیاگری داند همان است که یک غلام بزرگ یک چیز افتخار آفرین بوجود می آورد، از یک مسئله منفی یک مسئله بسیار مثبت را بوجود می آورد.

 در مسئله اعتیاد که سقوط می کند به بالاترین مرتبه انسانی می رسد و تبدیل به انسان بسیار صالحی می شود. علتش مهم نیست. که معتاد بشی چرا بشی از شهرت بروی مالت اتش بگیرد پولت را ببرند در کارت ورشکست بشوی مشکلات دیگری بوجود بیاید عزیزی را از دست بدهی بسیار مهم نیست زیرا بیشترین علتها ( نه همه شان ) به خواست توانای مطلق صورت می گیرد.

 دفعه قبل من هم گفتم تصور نکنید خداوند یک چیز، یک موجود یا یک نیرو است که دارد همه چیز رو برنامه ریزی می کند: نه یک سیستم است. ما این مسئله را تجربه نموده ایم پیش از شماها، صبر داشته باشید.

 ما قبل از شماها این مسئله را تجربه کرده ایم اگر غمی دارید اندوهی دارید مشکلی دارید مسئله ای دارید صبر کنید. با این مطالب ما فکر می کنیم که قدری می باید از تفکراتی که می نمائیدفاصله بگیرید. از تفکراتی که غمی و اندوهی برایت دارد فاصله بگیر و صبر کن نگو دنیای من خراب شده زندگی من به پایان رسیده است نگو همه چیز سیاه است نگو همه گرگند نگو جامعه جنایتکار است نگو آدمها جنایتکارند. اینگونه منفی نگاه نکن قسمت پر لیوان رو نگاه کن می برد به قهقرا امید داشته باش از آن افکار منفی فاصله بگیر. اینکه منفی مثل خود انسان رو می خورد.

 این زمانی است که 6 ماه قبل از سفر است و من هنوز مصرف کننده هستم و همه چیز سیاه است دفترم بسته است، تهران نیستمف مشکلات زیاد است. استاد دارد با این کاراکتر صحبت می کند که در این تنگناهاست و فشارهای اقتصادی و اجتماعی و همه چیز می گوید صبر کن، جهت منفی نرو، مثبت فکر کن، و اما در باره بحث و دیدارهای شما باید بگویم که با استفاده از فرصتها به خواسته ها نزدیک شده اید بختهای بد شما دوام ندارد و باید عوض نماییم که باید در این خصوص تعمق بیشتری بنمایید.

 زمانها دوام ندارند در حال گذرند به تقدیر کاری نداشته باشید این نکته بسیار مهمی است که بارها گفته ایم نه از شجاعت تا حماقت، از کفر تا ایمان از عشق تا نفرت یک مو فاصله است.

 بنابراین ما تقدیر رو گفتیم خداون را گفتیم و گفتیم در مسائل حیاتی مسئولیت دادن به خداوند سلب مسئولیت از خویش است من نمی توانم مسئولیتهای خودم را به دوش خداوند بیاندازم ( وادی چهارم )

 خداوند دز جایگاه خودش قرار دارد ولی مسئولیتها به عهده من است من وظیفه دیگری دارم نمی توانم بنشینم و بگویم هر آنکه دندان دهد نان دهد گروههایی داریم که می گویند مسئله درمان اعتیاد و زن و بچه و همه چیز با خدا، می گویند ما به تو واگذار کردیم تا ما را به سلامت عقل برسانی، به تو واگذار می کنیم که کارهای ما رو انجام دهی، نه اما اینطوری نیست.

 تقدیر رو مطرح می کنیم یعنی نامه پیشین، قضا و قدر را قبول داریم ولی استاد می گوید نباید به تقدیر کاری داشته باشیم خود جلو بروید چون اگر بخواهیم با تقدیر کاری داشته باشیم همه چیز را می گذاریم پای تقدیر ، یعنی راه گریزی می شود و یک چیز خطرناک

 می شود و انسان از مسیر اصلی خارج می شود، کرایه خانه نداده ام بیرون انداخته اند می گویم تقدیر ماست، از چراغ قرمز رد شده ام ماشین زده، درس نخوانده ام دانشگاه قبول نشده ام با عشق دعوا کرده ام جدا شده ام می گوید تقدیر ما این است جادو کرده اند طلسم کرده اند، تقدیر کار خودش رو انجام می دهد.

 بارها گفته ام مثل تیری است که از چله کمان رها شده باشد می رود و به طرف می خورد و کار خودش رو می کند و ما با تقدیر کاری نداریم چون اگر بخواهیم با تقدیر کاری داشته باشیم خرافاتی می شویم، اینها همگی فاصله کوچکی دارد از هر طرفی به طرف دیگری بعلتی یکدفعه می بینی تعقل تبدیل می شود به بی خیالی و یا چیز دیگری، صبر تبدیل می شود به تنبلی، گاهی به تقدیر کاری نداشته باشید خود جلو بروید تقدیر هم عمل جداگانه ای دارد در خصوص خصلتهای ذاتی تجربه حاصل نمایید.

 با تقدیر کاری نداشته باشید خودتان جلو بروید تقدیر هم به موقع کار خودش رو می کند نیروهای خفته همیشه آرام و سفید جامه نیستند  نیروهای خفته همیشه فرشتگان آرام و لباس سفید نیستند، در هستی یه چیزهایی را که همیشه به خداوند واگذار می کنیم و نیروهایی به ما کمک می کنند خیال نکنید همیشه نیروهای خدای خوب هستند و با لباس سفید باشند اصلاً اینگونه نیست نیروهای خفته ممکن است نیروهای شیطان باشند ممکن است خیلی مطالب دیگر باشد، کینه باشد، نفرت باشد، و اتفاقات بسیار منفی ممکن است رخ دهد. در درمان ما خیلی نیروهای خفته هست که هم نیروی خیر است هم نیروی شر. 

   

در صدد پالایش و دور ساختن آنها هم فعالیت لازم شرط اول ذکر شده بود ما پس از چندی فارغ از خیلی مسائل دوباره در کنار جوی آب به درختان به هم نزدیک آمدیم و با تنهایی خودمان به عبادت مشغولیم، از تحرک سخن گفتیم که جهانها هم در حال حرکت می باشند تمامی دنیاهای داخل یکدیگر از حلقه ای به حلقه ای با حرکت فرمانی خویش در جهت آنچه باید باشد هستند و همه در یک ارتباط نزدیک مخصوص در ادامه و آنچه هست خرف است،

 

امواج اتصال این درختان یا برگ آنها را به هم متصل می سازند و بعد با جلای نور به آنها نیرو داده می شود و هر یک را برای کاری و وظیفه ای حکم نموده اند.

 جهانها، جهانهاست، یک دنیا نیست خیلی خیلی زیادند همه متداخلند یعنی اینجا جهان دنیا نیست و جهان آخرت آن طرف خورشید باشد همین نقطه ای که ما قرار داریم ممکن است چیزی جهان باشد، هر کدام با یک طول موج و فرکانسهای متفاوت اگر بخواهیم قضیه را بهتر بفهمیم: در این اطاق پر از امواج تلویزیونی است رادیو آمریکا هست، بی بی سی هست و هزاران موج دیگر که بستگی دارد گیرنده تان روی کدام موج تنظیم شده باشد به همین دلیل است که می گوییم جهانها متداخل هستند.

 یک نیرو  با قدرت اتصالی هست که اینها را به هم وصل می کند. خورشید به آنها نور می دهد و گیاهان از آنها تغذیه می کند و فتوسنتز می کنند و اگر نور نباشد از بین می روند و به هر گیاهی و هر درختی برای یک موضوعی خاص حکم کرده اند. حکم داده اند یکی سیب شود، گردو شود، سبز شود و........

 و همچنان که با نگاه و اندیشه نمی توان به هستی هر یک پی برد. ما نمی توانیم با نگاه کردن به هستی و حتی فکر کردن به هستی هر کدام از آنها پی ببریم به صور پنهان آنها پی ببریم. اما نظم آنها حاکی از فرمانی است که ما هم در پی آن هستیم با حس خود می جوییم و برای آنچه می یابیم جهانی گشوده می شود و از گفتن آن قاصر هستیم.

 با اندیشه و با نگاه کردن و فکر کردن نمی توانیم بفهمیم ولی با حس می توانیم حس اولین نیرویی است که قوه عقل را بکار می اندازد وقتی می خواهیم اندیشه کنیم یا تعقل کنیم باید حس اطلاعات را بهت بدهد ( 5 )حس آشکار داریم، و ( 5 ) حس پنهان، منظورش این است که با آن حس پنهان آنرا می جوییم وقتی پیدایش می کنیم در آن سیر و سلوک جهانی گشوده می شود که از گفتن آن قادر نیستیم و کم می آوریم.

 با این همه سخنها باز هم می توانیم به سرعت به نقطه پایان برسیم اما گویی پایان در بی نهایت باز متصل است.

 یعنی اگر پیدا کنیم و به پایان برسیم و به بی نهایت برسیم باز می بینیم متصل است و ادامه دارد مثل اعداد که اگر به بی نهایت برسیم باز به بی نهایت دیگری متصل است.

 هر قدر توان دارید به کار ببندید تا آنچه سبب ارتقاء می شود بیابید.

 هر چه در توان دارید باید به کار ببرید تا چیزی را که در جهان هستی باعث ارتقاء می شود را بیابیم وقتی می گوییم جهان هستی منظور فقط این دنیا نیست از ازل تا ابد است.

 ما از ازل بودیم که ازل باز دومرتبه یک ابدیت دیگری به دنبالش هست یعنی این نقطه شروع نقطه پایانی بوده برای بی نهایت دیگری و وقتی می رسد به انتها باز نقطه شروعی است برای چیز دیگری برای این باید ارتقاء پیدا کنیم.

باسپاس:همسفر محدثه